تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( دکتر رضا براهنی )
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شب بخیر

 

 

 

چشم های گربه زیر سقف پل،
در جوی، در باران
مثل ته سیگار پر نور درشتی (تازه بر روی زمین افتاده ) تابان بود
انعکاسش چلچراغی بود باران را و شب گویی چراغان بود
زیر ایوان منقش با خطوط سرد و مرطوب شب پائیز
گرمی دستان خود را بین هم تقسیم می کردیم ما پنهان
- مثل دو قرص سپید نان
بین دو سرباز، یا بین دو گمگشته برادر، یا دو سرگردان -
شب چنان آرام بود آن لحظه در آفاق مسکینان،
که صدای پای کفترها می آمد سوی ما از حفره ی دیوار:
- چون صدای ضربه های قلبهای ما،
چون صدای عقربکهای دو ساعت سوی هم میزان
ماه چون تابید بعد از ریزش باران
- از کنار نرده ی مهتابی ابر بلندی روشن و غلتان -
ی که تو گفتی آنچنان آهسته بود « شب بخیر »
که تو گویی شبدری می خواند نامش را به سوی سروهای پاك کوهستان
لحظه ای دیگر
لحظه های سوکوار سیر سیرك بود
ماه در پشت سر من بود و منزل پیش رو، من عارفی، در خلسه ی پر جذبه ای گویان
و در آن لحظه
چشم های گربه زیر سقف پل، در جوی شب، پنهان

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1583

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شراب گیسو

 

 

تختی بلند و سرخ برافرازید
در چار راهها
زیرا
در انحنای جاده زنی ایستاده است:
سرویست
در قامت بلند پریشانی
آن زن
کز گیسوان ملتهبش
مثل حریق لاله دمیده ست
رعنای پاکباخته در آفتاب صبح
شهر پلید را، با موش هایش ، در شاهراه شایعه می بیند
نجوای سوکناك خلایق
آیا
ما را
آزرده کرده است
یا هُرمِ شوم در بدریهامام؟
تختی بلند و سرخ برافرازید
در چار راهها
در آفتاب!
می گویم ای بلند، بلندی ، بلند تاب!
از گیسوان خویش شرابی فراهم آر
و مستی صراحت آنرا
در خلق های مرده رها کن
تا از سطوح صاف سکوتی هراسناك
ضلع بلند شیفتگی برخیزد
و از میان همهمه ی هذیان
آغاز عاشقانه بلا انگیزد
و روح سرخ ولوله ی دنیا را
ویران کند
بنیاد سرخ ولوله ای دیگر را
بنیان کند
تختی بلند و سرخ برافرازید
در آفتاب!
زیرا دو عقل، عقل سراسر سرخ
از پله های سرخ فرا می آیند
در هاله های منفجر از سرخی
و آفتاب داغ عمودی
از عقل سرخ شعله دمیده ست
معشوق!
این شهر را،
از گیسوان خویش شرابی فراهم آر!

 

از دفتر گل بر گستره ی ماه

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : گل بر گستره ی ماه, | بازديد : 1537

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

صبح را جاری کن

 

 

تو که تاریکی را خوش داری
روی تاریکی، تاریکی دیگر مفزای!
تو که می گویی چشمانت
مثل دو بال بزرگ است به تاریکی شب
روی تاریکی، تاریکی دیگر مفزای!
آبها را جاری کن!
آبها را - می گویم -
آبها را جاری کن!
تا که تطهیر شویم از سر تا شانه و تا پاشنه ها
آبها را جاری کن
آبها را - می گویم -
صبح را بر همه جا جاری کن!

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1531

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تبر

 

 

من نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟
و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟

 

تبر – از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1506

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تصاویر شکسته ی زوال

 

 

ساعتم را با نبض خونم میزان کردم
قوم خود را می بینم که -
می خزد بالا آرام از
پلکان مرطوب کهنه
در اطاقی با
وسعت تنهایی عالم
پیرمردی فرتوت
می نشیند با تاجی از
خورشید
مثل یک کاسه ی خالی بی ته، بر سر
ما در آن خواب مُخَدِر می مانیم
روی در روی او
وتفقدهای او ما را دلگرم نمی گردانند
پنجره، پنجره ها را می بینیم
ما از آن پنجره ها خود را می اندازیم
پائین
مثل بازی در پرواز
برده ی مطلق یک پرده ی نقاشی
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
ضریح خالی گیتی را بغل
کرده ایم
از میان آیینه های بیگانه می گذریم
شترهای عصبی
آرواره هاشان را به سوی بیابان می چرخانند
ذختری باکره بر گردن جَمُّازه می گرید
اشکش را با چادرش پاك می کند
گریه حتی تسکین هم نیست 1
ای خواهر خاموش بیابانی 1
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
پوست در تابستان همچون چرمی خشک می پوسد
و جذامی در پیری
پیری شیری را می ماند
قوم پیری چون شیری پیر
افتان خیزان از راه صحراها و بیابانها می آیند
بر پیشانیهاشان نمک و شن ماسیده
پیغمبرهاشان از خاموشی لال
زنها با پستانهای نیمه بریده
آویزان از سینه
می آیند افتان خیزان، خیزان افتان
اینانند آیا مادرهامان؟ یا که پدرهامان؟ یا که برادرهامان؟
شهری در تسخیر سلاطین جذامیهاست
از بلخ و غزنین و ری و نیشابور و شیراز
تا تبریز
غم چون البرز و دماوند و الوند
و سهند
زانو زده دنیا را می نگرد
و شتر از پرده ی چشم آسان می گذرد،
انگار
کوهانش، نیمی از گردن غلتانش از دید ما بیرون مانده
چشمت را باید بدَری تا تصویر
کاملتر گردد
دختر بر گردن جمازه می گرید
گریه حتی تسکین هم نیست!
ای خواهر خاموش بیابانی!
از ذهن زندانی می گذرند اینان
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
مرد قشقایی بر پشت اسب قشقایی می راند در خواب مرد قشقایی در زندان
و زنش می زاید پسرش را بر پشت اسب قشقایی
در بیابان در زیر ماهتابی قشقایی
صحن زندان را آنگاه
بوی کرکس می گیرد
خواب کرکسها را می بیند مرد قشقایی در زندان
گریه حتی تسکین هم نیست!
ای خواهر خاموش بیابانی!
پستانهای لیلی بوی عود و کُندُر و عنبر را می پیچاند
در ذهن خاموش زندانی
زن، دندانهایش رنگ خرگوش سفیدی کوچک
پاهایش مثل دو گربه، گربه ی شش روزه
زانوهای زن می گذرند از ذهن
آنگاه
.........................................................
.........................................................
.........................................................
.........................................................
و عسب بر گونه ی برجسته و شیرین ترکمنش جاری است
و بعد
قالی سبزی را بر شنها می اندازند
زن می آید می خوابد
زن مرد دلخواهش را می خواهد
چشمانش رنگ تریاك تازه ی چین قدیم
تریاك از ذهن زندانی می گذرد
سنگی را بر می دارد زندانی
می اندازد تا آنجا که بازویش نیرو دارد
و صداهای پرنده، مرغابیهای سفید از ذهنش می گذرند
سنگی دیگر بر می دارد می اندازد
و کنار زن می ماند، روی زانوهایش، زن می گوید:
خوب است، همینطوری خوب است
سایه ی تو در صورت من خوب است
گاه » چشمانش را زن می بندد، آ
پلک چشمانش را می اندازد بالا
زندانی چشمانش را می بندد
حافظه اش مثل کتیبه ای از اعماق زمان برمی خیزد روی آب دانایی عصر حاضر
این چه زبانی باید باشد که در آن
فاعل آهو، فعل آتش، مفعول اندام جنگل،
حرفِ اضافه زن، حرف تعریف عاشق
و نشستن، رقصیدن معنا دارد؟
اینها هم همچون سیلی از روی کتیبه می گذرند
و زبانهای بومیِ پیغمبرها از روی کتیبه می گذرند
و زن از
روی کتیبه می گذرد
پاهایش رمز مزامیر خاموش زبانهای بومی
می خواند در ذهنش زندانی به زبانهای پاهای زن
می خواند، بعداً
می خوابد، در خوابش می بیند حسنک را
آویزان از بالای شهر تاریخ
پاهایش پوسیده، بابک را می بیند شقه
بر دروازه ی جهل؛ منصورر حلاج از بالای دارش
می آید پایین، ساعدهای خونینش را می آویزد از بالا سر زندانی،
و مصدق را می بیند در بند سرطان گمنامی؛
و به بالای دار، آنگاه
رفقایش را می بیند، هر یک لوحه و طومار سرخی بر سینه
یک یک، آویزان از شاخه ی تنهای درختان در تاریکی
و خون برادرهایش را می بیند، جاری از جوبار خیابانها
زنها را می بیند
با پستاننهای نیمه بریده، آویزان از سینه
افتان خیزان، خیزان افتان
و به یاد خواهرهای معصومش می افتد، در زیر شکنجه گریان
از دالان تاریکی می گذرانندش در خواب
آنگاه از بالای جایی
که تنوری سرخ و داغ و خالی را می ماند، می آویزندش
وحشت، پلک چشمانش را می اندازد بالا
آنگاه،
خود را در گوشه ی تاریک زندان
می بیند
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
در بیداری، خواب همه را
می بیند پدرش اسب گاری را می شوید از یال و
دم و تخم اسب گاری می چکد آب صاف
پدرش با یک سرباز چاق روس سخن از
اسب نحیفشمی گوید پدرش ترکی، سرباز روس
روسی می گویند اما نه پدر روسی می فهمد
و نه سرباز روس، ترکی
اسب اما طوری می نگرد دنیا را انگار
هم روسی می فهمد و هم ترکی، هم خط میخی الواح بابل را
می خواند مادر چادر بر سر می رسد از راه
کاسه ی آب
در دست چادر پوشش می گوید: سو و پدر
می گیرد کاسه ی آب مادر را و به ترکی می گوید: سو سرباز روس
می گیرد کاسه ی آب مادر را می نوشد
و پس از یک ساعت، یا شاید چندین سال در میدانها
مردم را مثل حیوان می رانند
سوی اتوبوسها و کامیون های ارتش
زیرا ظل الله از تعطیل تابستانی بر می گردد ظل الله
از خواب تابستانی بر می خیزند نه یکی، بلکه صدها
ظل الله از خواب تابستانی بر می خیزند از آن سوی میدان
بعضی با ریش و سبیل بعضی بی ریش و سبیل
و با کروات
بعضی بی ریش و بی کروات، لکن با تاب سبیل
ظل الله از پشت سر ظل الله سر نیزه ای
از پشت مردم می گوید: تعظیم قومی می افتد
بر خاك قومی که دائم می افتد بر خاك
و بدین سان شب طولانیتر از
ابدیت می گردد و قومی بعداً بالا
می خزد آرام از پلکان مرطوب کهنه
و تاجی را که چون کاسه ی بی ته
خالی است از دست مرد فرتوتی می گیرد
خود را می اندازد پایین از پنجره های باز مشرف بر تنهایی
مثل بازی در پرواز اما چون برده
یک برده ی مطلق در پرده ی نقاشی
می چرخند در بی نهایتهای ممتد
همچون دایره ای در تنهایی
گریه حتی تسکین هم نمی دهد!
ای خواهر خاموش بیابانی!
شتر از پرده ی چشم آنسان می گذرد، انگار
کوهانش، نیمی از گردن غلتانش از دید ما بیرون مانده
چشمت را باید بدَری تا تصویر
کاملتر گردد
مرد قشقایی می راند ...
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار

 

 

 از دفتر ظل الله

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 2892

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زمین و من

 

 

ینک از مرز کهنسال زمین و دریا
صخره ها نام مرا می خوانند
نام من ساحل و آب است و شن و خورشید
صخره ها نام مرا می دانند
چوبدستی است مرا نامش، عشق
که به کف می فشرم، می رقصم
جنگلی از دل و از دیده ی من می روید
روزنه های تنم بندرهاست
همه موهای تنم روشن؛ چون فانوس
چون چراغان درخشان هزاران بندر
و هزاران قایق
روی برتافته از گرداب
بسوی ساحل آسایش من می آیند
و هزاران مرد
همه می گویند:
مهربانتر ز تو ساحل نبود در آفاق!
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم
و تمامیت اقیانوس
_ با هزاران پَرِ مواج و سپیدِ آب
بال می گیرد و می گسترد از سینه، سوی شانه ی من تا سر
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام، آرام
و به هنگام ظهور جزر
پاك جزیره که شوم از دل دریا بیرون » منم آ
جامه ی فجر ز اندام خودم دور کنم
و سپس سر دهم آوازم را:
چیست در بال تو ای مرغ سپید آب »
که نگاه دل و روحم را
بسوی پهنه ی دریا برده است
و مرا همچو نسیمی که به پرواز درآید با ابر
«؟ بال داده ست و به پرواز درآورده ست
من دعا می شوم اندر روز
و مسخّر شوم آرام هوا را با سحر
استوا پوست تهی کرد به پشتم چون مار
می پرم تا سر برج ظهور
و بهنگام غروب
این صدایی است که من می شنوم از خورشید:
کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور »
که شب آواز تو را بشنیده ست!
«! کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام ، آرام
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1465

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حکایت

 

هزار دسته خار خشک را هزار مرد
به نام یادبود عشق های سرد
به دختران باکره سپرده اند
هزار مرد گفته اند:
گل سیاه قلب ما حکایت شبان تیرگی است »
« گل سیاه قلب ما حکایتی ز تیرگی است
هزار اسب شیهه زن چنان ز جاده رفته اند
به یک جهش، چنان قلاع سهمگین وهم را به زیر سم نهفته اند
که گوییا هنوز هم در آسمان گوشهایمان
صدای سم چنان ستاره می پرد
صدای سم چنان ستاره می رود
چه روزگار غنچه های تیرگی است!
که دشمنم به دشنه ای دریده سینه های مادرم
برادرم به خنجری، سر پدر بریده است
و دوستم به خواهرم، به نام یادبود عشق
هزار دسته خار خشک داده است

 

از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1510

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سفر پیدایش

 

 

مثل پرنده ای که بال زنان از افق کرامت خود را نثار کرد به پرواز
و مثل یک برهنه شدن
و مثل یک سپیده ی از تیرگی برهنه شده
دریاچه های شاد دو چشمش درشت، چون دریا
و مثل یک درخت پر از میوه
و مثل آب، سایه و چون وحی و واحه ای ز نبوت ز بادیه
با عدل بال های ترازو سان،
قرآن دست های بلندش،
خورشیسدی از تجلی اشراق را گشودانگشت های ساده و موزون سوره ها
آن آیه ی منظم ناخن ها
- آن لاله های قافیه ها
آن آیت بلندی بیرق ها -
با بوسه های زنده تلاوت شد
تفسیری از امید و سخاوت،
تقریر شد
بر روی ریگ بادیه، در برگ های سبز
تحریر شد
و مثل یک نسیم، گذشت از سطوح خفته ی مرداب های قلب
و مثل یک حیات گذشت از مرگ
و سطل خشک یأس در اعماق چاه ها،
با آب ناب پاك اصالت کرد
و مثل یک عقاب محافظ
با عدل بال های منظم
با عدل سایه های بر افکنده
با عدل سایبان دو تا بالش،
در آن زمان که عقربه ی رگها
خون را به سوی قطب نما می راند،
شب را بسوی روز هدایت کرد
ما را بسوی اوج هدایت کرد
بر روی ریگ بادیه، فواره های آب
تقریر شد
و خط ریز و میخی چین،
چین های مرگ
- تمثیل شوم تب زدگی در شعاع ظلم -
از چهره های تب زده گان برخاست
هر مرده ای، گیاه صفت روئید
هر صخره ای، پرنده صفت برخاست
و آسمان، حمایت خخود را بارید
و مثل یک برهنه شدن،
و مثل یک سپیده ی از تیرگی برهنه شده
در آن زمان که گوشه ی هر چاهی
سرشار سایه های کبوتر بود،
زمان که گله ی آهوها » در آ
از چشمه های زمزمه می نوشید،
انسان،
- این جاری عزیز نجابت ها
در بیشه ی هزار ستاره
در کهکشان پچپچه ای منظوم
آغاز شد.

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1485

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رویایی دیگر

 

 

در خوابم چهار دو چرخه ی آتشین در اطراف شما می رقصید
آیا قدم در کهکشان بوسه گذاشته ام؟
آیا دریا در زیر بغلهامان موج می زند؟
آیا موهای پریها به لبان ما چسبیده؟
(بیدارش نکنید
شما را به خدا بیدارش نکنید)
این خوب، خواب من نیست، نمی تواند باشد
زیباتر از آن است که خواب من باشد
بین ما فقط فاصله ای از گل وجود دارد
گوش یک آهو را بین انگشتانت گرفته ای
و در تصویر دیگر
از پله های یک ستاره پلئین می آیی
و در اطراف تو ستارگان دیگر مثل حباب می ترکند
نه! این خواب، خواب من نیست
زیباتر از آن است که خواب من باشد
(بیدارش نکنید
شما را به خدا بیدارش نکنید)
بیدار که می شود تا چند ساعت گوشه ی زندان کز می کند
بعد بی مقدمه حرفش را می زند:
از زندان که بیرون بیایم
- البته اگر بیایم -
خواهم ترسید که از زنم جدا باشم
خواهم ترسید که از دوستانم جدا باشم
خواهم ترسید که از کودکانم جدا باشم
خواهم ترسید که بیرون نیز زندان دیگری باشد

 

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 1806

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیامی از شب کهن

 

 

آبی که تند می گذرد،
این آب
چون مجمع الجزایر لبخند
جغرافیای قهقهه در آفتاب بود
امروز بامداد پگاه، اما
سیلی است
چون سیل خردلی است که در شیب های شوم گل آلودش
خونی رقیق و بی رمق و پست و زشت می گذرد
از موج های شوم و سبع می پراکند
تصویری از زوال و پریشانی
ویرانگی،
مثل بخار سرخی برمیخیزد،
بر چشمهای مرده ی این شهرهای تنگ
می ماسد
گُل
گُل
که با شکفتن خود می خواست
برخیزد
خورشید را بسوی زمین آرد
می پوسد
مرغابیان شاد جوان
آرام
بر روی آب
بر موج های خردل و خونابه
لحظه ای
با پنجه های پهن نشستند
ما شاهدان تاریخی
دیدیم
بر موج های خردل و خونابه، بالهایی از پنبه را که می پوسید
مرغابیان شاد جوان را که مسخ می گشتند
دیدیم
- مرغابیان شاد جوان را که مثل موش، چون موش های کور گل آلوده
غرق می گشتند -
ما شاهدان تاریخی
تاریخ را
در نقب شوم یک شب ظلمانی
دیدیم:
تاریخ
مثل کتیبه های جذامی بود
با صورتی که نیمی از آن را
کفتار های فربه ی امروزی
بلعیده بودند
یاد آورید باز شما
آیا
ما را
در جاده های جاری آینده
آن سوی مرزهای پس از ما؟
- مایی که زیستیم -
در مرز باستانی شب، این شبی که از کهنی، کهنگی کثیف شده ست؟
ما این شنیده ایم . به آن سوی مرز
آن مرز باستانی شب می گوییم
آبی که تند می گذرد، امروز
آبی که آب نیست
آبی که سیل خردل و خونابه است
روزی که آب بود
و آب پاك بود
چون مجمع الجزایر لبخند،
جغرافیای قهقهه در آفتاب بود
ما این شنیده ایم و به آن سوی مرز
آن مرز باستانی شب می گوییم

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1611

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد