تبلیغات اینترنتیclose
آهوان باغ
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تبر

 

 

من نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟
و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟

 

تبر – از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1592

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

لحظه

 

ناگه از آفاق دور ناشناس،
برق توفان ظلمت شب را شکافت
و زمین لرزید
و تنم از تارکش تا پای
چون درختی برق خورد، تیر خورده، در شهوا
از میان بشکافت
از میان این شکاف
روح تو بیرون پرید،
اکنون
قطره های سرد باران در شب نمناك
بر سر خاکسترم یکریز می ریزند
و درختان دگر در جنگل تاریک این دنیا
نمی دانم چرا خاموش می گریند

 

 

 از دفتر آهوان باغ

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1512

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قدرت

 

 

من به تنهایی
می توانم با هزاران مرد
رزم آغازم
می توانم مشت خود را در میان چار راه شهر
بر عبوسِ چهره ی خورشید بنوازم
می توانم اندُهان زیستن را
در میان کوچه های شهر
زیر پای رهروان خسته اندازم
می توانم پشت شیشه، ساده بنشینم
زندگی را از وراء چشمهای گربه ای بینم
می توانم زیر دستان سپید تو
کودکی با چشم های بسته باشم من
شیر نوشم از نوك پستان گرم تو
می توانم کودکی باشم، شفا یابم
می توانم گرم و سنگین،
بر فراز تخته سنگ شب بخوابم، دیگر از آن پس نخیزم باز
می توانم چشمهایم را،
زیب منقار بلند لاشخواری پیر گردانم
می توانم روسپی ها را
با سرودی پاك گردانم
می توانم شیر باشم
_خورده شیر ماده شیری پیر _
می توانم آهوان را بر فراز تپه ها آواره گردانم
می توانم گوشه ی میخانه ی مغزم
تا هزاران سال و قرن دور
با سیاهی های چشمانت بیندیشم
می توانم بخت خود را در کف دستان تو خوانم
کندوان قلب خود را می توانم من
خانه ی زنبورهای عشق گردانم
می توانم در سحرگاه زمستانها
در میان کوچه های شهر بگریزم
و صدایم منعکس در انجماد خانه های شهر
نعره بردارم که اینک آفتاب آمد، که اینک آفتاب آمد
ای مردم! »: و صلا بردارم
مردم، ای مردم!
لحظه ای بر تیغه های بامهای خانه هاتان بنگرید!
کافتاب از آسمان آمد
«! آفتاب آمد
می توانم من به تنهایی شفا یابم

 

 

 از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1169

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 در پائیز

 

 

شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی زیر لبش می گفت:
« تو گنهکاری »
باد باران زده ی زرد خزان
« تو گنهکاری »
دل من جنگل سبزی بود
و در آن سر بهم آورده درختان بلند
شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی در دل من می گفت:
تو گنهکاری، »
باد باران زده ی زرد خزان
 تو گنه کاری»

 

 از دفتر آهوان باغ

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1127

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 برهنه ای در چار راه

 

 

به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من
به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او
کس از کسان شهر را خبر نشد
که من مکیده ام ز قلب او، هزار آرزوی او
کس از کسان شهر را خبر نشد
که این درخت خشک را
من آفریده ام
کس از کسان شهر را خبر نشد
که آبشار شیشه ها فرو شکست و ریخت
و یک زن از خرابه های قلب من رمید
و مردی از خرابه های قلب او گریخت
به جز دو قلب ما، درون خانه ای ز خانه های شهر،
کس از کسان شهر را خبر نشد
که کشتن است عشق، عشق کشتن است
کس از کسان شهر را خبر نشد
که مردن است عشق، عشق مردم است
کنون برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر
شفای من، درون خانه ای ز خانه های شهر نیست
شفای من درون قلب عابران چار راه نیست
شفای من درون ابرهای روی کوه هاست
شفای من درون برف هاست
برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر
ببار! هان ببار! هان ببار، ابر! »: و نعره می زنم
که گرچه مرده قلب من، ولی نمرده روح من
«! ببار! هان ببار! هان ببار، ابر

 


 از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1102

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بمن بگو

 

 

بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟
من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درختها
بمن بگو، بگو،
درخت را که زاده است؟
مرا ستاره زاده است
تو ای که گفتنت چو جویبارهاست، جویبارهای سرد
بمن بگو، بگو،
ستاره را که زاده است؟
ستاره را، درخت را تو زاده ای
تو ای که گفتنت پریدن پرنده هاست
بمن بگو، بگو،
تو را که زاده است؟

 

از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1110

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آواز

من نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟
و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟
کیست می گرید چو مجنون در پناه عشق سوی من؟
و نمی دانم ز روی دیده ام گه رام و نآرام
کیست می رقصد به سوی این دل آرام، نا آرام؟
مغز من کوهی است، این آواز
جوشش یک جویبار سرد از ژرفای تاریکی است
برف این آواز،
ذره ذره می نشیند بر بلند شاخه های پیکرم آرام
شاخساران درخت پیکرم از برف،
میوه هایش برف،
چون زمستان های دورِ کودکی، دنیای من، رویای من، پر برف
من نمی دانم چه دستی گاهوارِ عشق ما را می تکاند
و نمی دانم که این ناقوس های مهر را در شب،
کیست سوی بازوان و دستهایم می نوازد؟
کیست از اعماق تاریکی به سوی صبحگاه نور می آید؟
پشت شیشه، زیر برگان درختان، من نمی دانم،
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند سوی من؟

آواز - از دفتر آهوان باغ

 

 

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1012

صفحه قبل 1 صفحه بعد