تبلیغات اینترنتیclose
شبی از نیمروز
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

صبح را جاری کن

 

 

تو که تاریکی را خوش داری
روی تاریکی، تاریکی دیگر مفزای!
تو که می گویی چشمانت
مثل دو بال بزرگ است به تاریکی شب
روی تاریکی، تاریکی دیگر مفزای!
آبها را جاری کن!
آبها را - می گویم -
آبها را جاری کن!
تا که تطهیر شویم از سر تا شانه و تا پاشنه ها
آبها را جاری کن
آبها را - می گویم -
صبح را بر همه جا جاری کن!

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1624

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زمین و من

 

 

ینک از مرز کهنسال زمین و دریا
صخره ها نام مرا می خوانند
نام من ساحل و آب است و شن و خورشید
صخره ها نام مرا می دانند
چوبدستی است مرا نامش، عشق
که به کف می فشرم، می رقصم
جنگلی از دل و از دیده ی من می روید
روزنه های تنم بندرهاست
همه موهای تنم روشن؛ چون فانوس
چون چراغان درخشان هزاران بندر
و هزاران قایق
روی برتافته از گرداب
بسوی ساحل آسایش من می آیند
و هزاران مرد
همه می گویند:
مهربانتر ز تو ساحل نبود در آفاق!
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم
و تمامیت اقیانوس
_ با هزاران پَرِ مواج و سپیدِ آب
بال می گیرد و می گسترد از سینه، سوی شانه ی من تا سر
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام، آرام
و به هنگام ظهور جزر
پاك جزیره که شوم از دل دریا بیرون » منم آ
جامه ی فجر ز اندام خودم دور کنم
و سپس سر دهم آوازم را:
چیست در بال تو ای مرغ سپید آب »
که نگاه دل و روحم را
بسوی پهنه ی دریا برده است
و مرا همچو نسیمی که به پرواز درآید با ابر
«؟ بال داده ست و به پرواز درآورده ست
من دعا می شوم اندر روز
و مسخّر شوم آرام هوا را با سحر
استوا پوست تهی کرد به پشتم چون مار
می پرم تا سر برج ظهور
و بهنگام غروب
این صدایی است که من می شنوم از خورشید:
کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور »
که شب آواز تو را بشنیده ست!
«! کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام ، آرام
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1538

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حکایت

 

هزار دسته خار خشک را هزار مرد
به نام یادبود عشق های سرد
به دختران باکره سپرده اند
هزار مرد گفته اند:
گل سیاه قلب ما حکایت شبان تیرگی است »
« گل سیاه قلب ما حکایتی ز تیرگی است
هزار اسب شیهه زن چنان ز جاده رفته اند
به یک جهش، چنان قلاع سهمگین وهم را به زیر سم نهفته اند
که گوییا هنوز هم در آسمان گوشهایمان
صدای سم چنان ستاره می پرد
صدای سم چنان ستاره می رود
چه روزگار غنچه های تیرگی است!
که دشمنم به دشنه ای دریده سینه های مادرم
برادرم به خنجری، سر پدر بریده است
و دوستم به خواهرم، به نام یادبود عشق
هزار دسته خار خشک داده است

 

از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1599

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پس از پایان

 

 

عشق، قلبی است درون دل بیدار زمان
به شبی در باران
راستی را به شبی در باران
چه کسی با همه گلهای زمین
قلب خاکستری ما را باز
سرخ خواهد گرداند؟
چه کسی از لب و از نوك زبان همه ی کودکها،
در زمان های پس از ما و پس از حادثه های ما
نام فرّار تو را خواهد خواند؟
راستی در دل خو ننهفتم
سکه ای را که به یکسوش نگاهی شت ز تو
و سوی دیگر آن نام کسی هست نبشته با گل؟
هیچکساز دل ما آگه نیست!
بگذار از پس دیوار زمان
آخرین توشه ی گلهای زمین را
روی پاهای تو بگذارم

 

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1707

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

امت تو

 

 

می شنیدم دیشب از باران
نام پاك آن کتاب آسمانی را
کز میانِ آبها، جبریل رعد و ابر
از برای دستهایت هدیه می آورد
راستی معشوق من، جز این درختان برهنه،
امتی دیگر نداری تو؟

 

امت تو - از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1575

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

باغ و دریا

 

 

روی برگی
تو نوشتی: باغ
روی یک قطره ی باران
من نوشتم: دریا، دریا، دریا
و در آن لحظه زنی
چشمهایش را
به کبوترها
بخشید

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1651

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

-از یادهای بامدادان

خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند
من روزهای یادهایم را به بادی سرد بسپردم
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند
ای کوچه های زرنگار آینه گون جهان کودکی!
کو آن برهنه پای کودك
کز خنده هایش، آینه ها، خنده آگین بود؟
کو دستهای چون پرنده های زنده؟
کو باغ های عطرآگین غمی موهوم؟
من اسبهای چوبی خود را به سوی پرتگاهان شفق راندم
دیدم شبانگاهان وحشت را
دیدم که در آنجا
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند

 

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1147

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 از یادهای بامدادان

ز دهکده های جهان من
بیراهه ها از سینه ی متروك گورستان غم ها
با شاهراه شهرها پیوند می یابند
ما اشکهامان را فشاندیم
ما دستمال سبز و خیس خویشتن را
بر نرده های زنگدار این ضریح خالی از هر چیز بستیم
اما غروبی هست در بیرون و صدها مرغ بی نام
(شاید کبوتر ها و شاید چلچله ها)
در آسمان پرواز دارند
ما در غروب نامهامان اشکهامان را فشاندیم


 از دفتر شبی از نیمروز

 

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1127

صفحه قبل 1 صفحه بعد