تبلیغات اینترنتیclose
مصیبتی زیر آفتاب
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شب بخیر

 

 

 

چشم های گربه زیر سقف پل،
در جوی، در باران
مثل ته سیگار پر نور درشتی (تازه بر روی زمین افتاده ) تابان بود
انعکاسش چلچراغی بود باران را و شب گویی چراغان بود
زیر ایوان منقش با خطوط سرد و مرطوب شب پائیز
گرمی دستان خود را بین هم تقسیم می کردیم ما پنهان
- مثل دو قرص سپید نان
بین دو سرباز، یا بین دو گمگشته برادر، یا دو سرگردان -
شب چنان آرام بود آن لحظه در آفاق مسکینان،
که صدای پای کفترها می آمد سوی ما از حفره ی دیوار:
- چون صدای ضربه های قلبهای ما،
چون صدای عقربکهای دو ساعت سوی هم میزان
ماه چون تابید بعد از ریزش باران
- از کنار نرده ی مهتابی ابر بلندی روشن و غلتان -
ی که تو گفتی آنچنان آهسته بود « شب بخیر »
که تو گویی شبدری می خواند نامش را به سوی سروهای پاك کوهستان
لحظه ای دیگر
لحظه های سوکوار سیر سیرك بود
ماه در پشت سر من بود و منزل پیش رو، من عارفی، در خلسه ی پر جذبه ای گویان
و در آن لحظه
چشم های گربه زیر سقف پل، در جوی شب، پنهان

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1691

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سفر پیدایش

 

 

مثل پرنده ای که بال زنان از افق کرامت خود را نثار کرد به پرواز
و مثل یک برهنه شدن
و مثل یک سپیده ی از تیرگی برهنه شده
دریاچه های شاد دو چشمش درشت، چون دریا
و مثل یک درخت پر از میوه
و مثل آب، سایه و چون وحی و واحه ای ز نبوت ز بادیه
با عدل بال های ترازو سان،
قرآن دست های بلندش،
خورشیسدی از تجلی اشراق را گشودانگشت های ساده و موزون سوره ها
آن آیه ی منظم ناخن ها
- آن لاله های قافیه ها
آن آیت بلندی بیرق ها -
با بوسه های زنده تلاوت شد
تفسیری از امید و سخاوت،
تقریر شد
بر روی ریگ بادیه، در برگ های سبز
تحریر شد
و مثل یک نسیم، گذشت از سطوح خفته ی مرداب های قلب
و مثل یک حیات گذشت از مرگ
و سطل خشک یأس در اعماق چاه ها،
با آب ناب پاك اصالت کرد
و مثل یک عقاب محافظ
با عدل بال های منظم
با عدل سایه های بر افکنده
با عدل سایبان دو تا بالش،
در آن زمان که عقربه ی رگها
خون را به سوی قطب نما می راند،
شب را بسوی روز هدایت کرد
ما را بسوی اوج هدایت کرد
بر روی ریگ بادیه، فواره های آب
تقریر شد
و خط ریز و میخی چین،
چین های مرگ
- تمثیل شوم تب زدگی در شعاع ظلم -
از چهره های تب زده گان برخاست
هر مرده ای، گیاه صفت روئید
هر صخره ای، پرنده صفت برخاست
و آسمان، حمایت خخود را بارید
و مثل یک برهنه شدن،
و مثل یک سپیده ی از تیرگی برهنه شده
در آن زمان که گوشه ی هر چاهی
سرشار سایه های کبوتر بود،
زمان که گله ی آهوها » در آ
از چشمه های زمزمه می نوشید،
انسان،
- این جاری عزیز نجابت ها
در بیشه ی هزار ستاره
در کهکشان پچپچه ای منظوم
آغاز شد.

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1567

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیامی از شب کهن

 

 

آبی که تند می گذرد،
این آب
چون مجمع الجزایر لبخند
جغرافیای قهقهه در آفتاب بود
امروز بامداد پگاه، اما
سیلی است
چون سیل خردلی است که در شیب های شوم گل آلودش
خونی رقیق و بی رمق و پست و زشت می گذرد
از موج های شوم و سبع می پراکند
تصویری از زوال و پریشانی
ویرانگی،
مثل بخار سرخی برمیخیزد،
بر چشمهای مرده ی این شهرهای تنگ
می ماسد
گُل
گُل
که با شکفتن خود می خواست
برخیزد
خورشید را بسوی زمین آرد
می پوسد
مرغابیان شاد جوان
آرام
بر روی آب
بر موج های خردل و خونابه
لحظه ای
با پنجه های پهن نشستند
ما شاهدان تاریخی
دیدیم
بر موج های خردل و خونابه، بالهایی از پنبه را که می پوسید
مرغابیان شاد جوان را که مسخ می گشتند
دیدیم
- مرغابیان شاد جوان را که مثل موش، چون موش های کور گل آلوده
غرق می گشتند -
ما شاهدان تاریخی
تاریخ را
در نقب شوم یک شب ظلمانی
دیدیم:
تاریخ
مثل کتیبه های جذامی بود
با صورتی که نیمی از آن را
کفتار های فربه ی امروزی
بلعیده بودند
یاد آورید باز شما
آیا
ما را
در جاده های جاری آینده
آن سوی مرزهای پس از ما؟
- مایی که زیستیم -
در مرز باستانی شب، این شبی که از کهنی، کهنگی کثیف شده ست؟
ما این شنیده ایم . به آن سوی مرز
آن مرز باستانی شب می گوییم
آبی که تند می گذرد، امروز
آبی که آب نیست
آبی که سیل خردل و خونابه است
روزی که آب بود
و آب پاك بود
چون مجمع الجزایر لبخند،
جغرافیای قهقهه در آفتاب بود
ما این شنیده ایم و به آن سوی مرز
آن مرز باستانی شب می گوییم

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1701

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پهلوی چپ مهتاب

 

 

1
چو از باغ آمدم
باغ
آفتابی بود پر جولان
که در اقصای رنگینش کمان قصه های رنگها
چرخان و رقصان بود
زبان هایی
نسیم سبز را می گسترانیدند
روی بالهای ما
و بال برگهای سبز
روی رود نیلی بود
آویزان
و گلها - هر یکی فانوس سرخی -
در تجلی بود
از انگشتهای باغ
و بر هر حفره ی سبز درختی
عندلیبی
آتش سرخ شکوفان بود
تو از باغ آمدی با گیسوهای افکنده بر کتفان نورانی
و گفتی: باغ، تنها ماه دارد کم در این دوران پر جولان
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب در دوران
2
ستون نور را
با دست
می سودند روی چشم های تو
و تو چون پلکها را می گشودی
زیر این سرمه
به جای آهوان، آهوی چشمان تو می زائید
کبکان بلورینی
و مژگان تو
- جادوهای جاویدان -
به یک آن می گشاییدند فرش جاده ها را زیر پای ما
شترها، اسبهای کاروان ها
راز چشمان تو را با خویش
می بردند
و هر نسلی، به نسل دیگری
افسانه ای می خواند
ز رقص طیف چشمان تو بر ابریشم رنگین رویاها
تو از باغ آمدی رقصان و پا کوبان
و گفتی: هان! چه می گویی تو با آن پایکوبی های جاویدان؟
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب، در دوران
3
تداعی های پاك عاشقانه
صدای ناب سایشهای دستی که می گفتند:
تو ما را می شناسی، »
تو،
« یقیناً می شناسی، تو
تکلم های لبهای تو با برگان دیوانه
و بعثت های پر نور درختان از بسیط خاك
- پیمبرهای سبز باغ سبز -
تمام انفجار نور از ظلمت
و خلوت کردن خاموش بازوها
تو از باغ آمدی، از خلوت آغوش آهوها
قدم های تو می گفتند:
تو ما را می شناسی، »
تو،
« یقیناً می شناسی، تو
و با تو هجرت یک گام و گام دیگرت، مبعوث در جولان
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب در دوران
4
ز ایوان های مرمرپوش رویایم
دو پای تو - دو سایه -
دو تصویر درشت نورافکنهای گلها بود
دو تصویر درشتی که - دریغا - دور می گشتند
و ایوان های مرمرپوش رویاها فرو می ریخت
و مادرهای رویای امید من
- عزاداران جاویدان -
همه گیسو فرو کنده
فرو افکنده
روی ملک ویرانی
که روزی، روزگاری سرزمین خوابهایم بود
به جای آن صداهای بلورین، مهربان و گرم و مهرانگیز
هراسان گشتگی در دایره های هزاران جیغ پولادین پنهان بود
صداهایی ز مخفی گاه های شب، که می گفتند:
زمان شماطه هایش را »
درون حلق مردم ذوب خواهد کرد
و ساعت چون ترازوهای عادل
فراز شهر خواهد ایستاد از اوج
تمام شب، تمام روح ما
چون شبنمی گرینده خواهد بود
سکوتی نیز خواهد بود طولانی و جاویدان
به زیر پرچمی از رنگ های ننگ
جسدهای شهیدان دروغین شاد می گردند
« انالحق گوترین حلاج ها بر دار می رویند
5
ز بالاهای بالا آمده، مانده کنار ساحل ویرانگی ها و تباهی ها
سقوط باغ و ماه و آفتاب سرخ را خاموش می دیدم
توئ گویی هر سه شان، سه سنگ سوزان کویری بود
که در چاهی عمیق و کور و عطشان، دستهایی تشنه می انداخت
به افسوسی لبان تو، کنار بادها و چاه های تشنگی می گفت:
در این دوران بی خورشید و بی فریاد و بی جولان
به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب بی دوران

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1963

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نرم و نیلی

 

 

آنک رواق آبی خاموش
در دور دست می گذرد
- مثل پرنده ای ست که پنداری
بالش بزرگ
حتی بزرگ و بازتر از دریاست -
با بالهای آبی نورانی
آنکرواق آبی خاموش
آن نیلی بلند فراموشی
در دور دست می گذرد
من ایستاده ام،
حیران
می بینم
که کُرکهای عاطفه های عصر
آرام و ساده می گذرند از دور
و شب، هنوز، دورترین نقطه ست
آیا عجیب نیست؟
من دستهای نرم تو را می بینم
اما
از آن رواق آبی خاموشی
آن نیلی بلند فراموشی
آغاز می کنم:
مثل پرنده ای است که پنداری
بالش بزرگ
حتی بزرگ و بازتر از دریاست

 

 

نرم و نیلی – از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1479

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مصیبتی زیر آفتاب

 

 

در بیابان خیابانها بودم
که یکی آمد ، گفت:
فصل سنگین خطرناکی است
زیر باران سحر بودم، باران سحر
که یکی دیگر آمد، گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
شب که از پله ی میخانه به پایین رفتم
و در آن سردابه
در اسارت های
مه و دود و عرق تلخ، برادرهایم را
دیدم
که ز دریا و ماهی ها
جنگل و عشق و مسیح و نور
و نسیم سخنی ساده، به اندوه سخن می گفتند
زن هرجایی وحشت زده ای جیغ کشید:
فصل سنگین خطرناکی ست
و زمانی که نشستیم و لبی تر کردیم
و گیاه ترمستی رویید
از بغلهایم و بالید سوی گونه ی من
پیشخدمت که به یک لهجه ی نامأنوس
سخن از سکه و میخانه و می می گفت:
و به آواز کریهی گفت: « سر فر گوش من آورد »
فصل سنگین خطرناکی ست
سرب در گوش فرو کردم و از خانه و میخانه به بیرون رفتم
گشتم و گشتم و بسیار هراسان گشتم
گفتم و گفتم و بسیار پریشان گفتم
مردی از راه رسید - گویا کُردی -
قمه ی کاغذی اش را نگریست
نعره زد خشماگین:
فصل سنگین خطرناکی ست
مرد دیگر - گیلک یا ترکی -
دست از میوه ی خود برداشت
دست بر گوش نهاد
و به مردی که هنوز
رنگ دریای کبود عمان
گرد توفان کویر لوت
و نگاهی ز بیابان داشت
نعره زد، خشماگین:
فصل سنگین خطرناکی ست
رفتم از کوچه و از جاده و از تپه ی خون آلوده
پشت آن پشته ی خون، کلبه ی پوسیده و تنهای زنی را دیدم
- مادرم، مادر تو، دختر من، دختر تو، یا زن من یا زن تو -
او چنان گربه ز پشت شیشه
باد را گریه کنان می نگریست
و به باران شبانگاهی می گفت:
ای هجای معصوم!
فصل سنگین خطرناکی ست
ساحل خشک زمین بود و فضا
گیسوانی ز فضا آویزان
دعوتی بود ز من
که بیا سوی جهان من
دست بگشادم و رفتم بالا
و چه دیدم آنجا؟
ساحل ماسه ای شب را
که در آن، ظلمت و ژرفایی شب راه تو را چاه تو می گرداند
موش ها از همه جا مویه کنان می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
زیر پایم جلوی پنجره چاهی دیدم
که در اعماق سپیدش، آب
مثل یک چلچله پرپر می زد
اما
کفتری محتضر از گوشه ی ظلمت می گفت:
این سراب است، نه آب
فصل سنگین خطرناکی ست
خلق بودند و هیاهو و هجوم خلق
از همه جای خیابانها
آینه های شبانگاهی می رُستند
و ز پشت همه ی آینه ها
- آتش افروزی پر نور هزاران شیشه -
زیر ساطور هلال ماه
خلق، فریاد زنان می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
من ز صرافان فردوسی
من ز دلالان بازار
من ز قوادان نجواگر
و گدایان تمنا و سماجت پرسیدم
من ز درویشان خسته
و تماشاگرهای مست
و سیاستمندان ساحر
و مجانین غافل پرسیدم
از تنفس
و تلفظ
و هجاهای زبان پرسیدم
من از این سوی به آن سوی سفر کردم و زان سوی به این سوی و سپس پرسیدم
من ز پرسیدن، حتی، پرسیدم
و ز عشاق بی پاسخ
- که چو حیوان کریهی بدوی
نسلشان سوی فنا می رفت -
من ز شاعرهای افیونی
من ز روشنفکران مأبون،
جانیان بی خواب
جیب برهای خیابان اسلامبول
طول و عرض همه ی تاریخ
وز نشیب و ز فراز جغرافی
و جهت های موافق
و مخالف پرسیدم
همه فریاد زنان از همه سو می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
همه فریاد زنان می گفتند:
دم بزن! حرف مزن!
بشنو! گوش مکن!
و ببین، لیک مبین!
حرکت کن! برگرد!
فصل سنگین خطرناکی ست
بوق، کرنا و دهل
و تمامی صداهای چرند
مشت و پوتین و قدمهای بلند،
بر تباهیِ تبار همه ی عاطفه ها
و زنی که تف سفلیسی خود را انداخت
روی آواز کبوترها
روی آن کفه ی یکسان ترازوی عدل
کفه ای که بالا رفت
کفه ای که آمد پائین
و سگی هار که شاشید به روی همه ی پیکره ها
دختری باکره که خود را
عاشق آتش سوزان تنوری کرد
و مقدس شد
راهبی تشنه که از قبله ی معبود بخاست
زاهد پشت سرش را کشت
عکس هایی همه در خواب و خیال
همه با چکمه و شمشیر و سبیل
و عصاهای تعلیمی
طاقهای کهن و گنبد و بازار و شب و رمالان
روسپی های هزاران شوهر
فالگیران هزاران زن
و شلوغی و شلوغی و شلوغی همه جا
و صدای اذان در خلاء خشک کویر شهر
و صداهای مکبر به رکوع و به سجود شب و روز:
حرکت کن! برگرد!
حرکت کن سوی دیوار، سوی چار چراغ ظلمت
حرکت کن سوی میدان شب سفلیسی
حرکت کن! برگرد!
و بیبن آیا
روسپی های سر پیچ شمیران و سر پیچ خیابانها را
آب باران خواهد شست؟
راستی گردن مقتولین
قبضه ی وحشت قاتل ها را
خواهد آیا بخشید؟
راستی روح آیا
از قوانین پلید عدد و ارقام
خویش را راحت خواهد کرد؟
خلق ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
می توانید شما برگردید
از تمام معبرها
از تمام میدانها
بگذارید دکانها و خیابانها را
بگذراربد همه پیکره ها را و شمایلها را
روسپی خانه، جنون خانه، کتاب و هوس دفتر را
می توانید شما
بگذاربد و از اینجا بروید
خلق! ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
در بیابان خیابان ها رفتم
در بیابان خیابانها می گفتم:
من زوال پدرم را می بینم
من زوال پسرم را می بینم
خلق! ای خلق شهید!
اسکلتهای طلا رقصیدند
در تمام میدان ها
جشن احمق ها بود
و تمام قوادان
از شما دعوت می کردند
که بیایید و بنوشید و بخوابید و ببینید به خواب
چوبه دار و مار تابوت
گزمه و چوب و تفنگ و پولاد
سحر ماشین و چراغ قرمز
فصل سنگین خطرناکی است
تازه ما قاب اندازان
قاب را روی زمین سیه انداخته بودیم که سشخصی گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
من و معشوقم ششدر بودیم
که کسی طاسی انداخت و گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
گربه ها حتی می گفتند
موش ها حتی می گفتند
و سگان زوزه کشان می گفتند
....
که به لبخندی با معنی می گفتند
شب سفلیسی و فواره ی سوزاکی میدان سپه می گفت
روسپی های عقیم
- روسپی های عقیم جنوب شهر -
و زنان آبستن
- حامله های شمال شهر -
همه می گفتند
فصل سنگین خطرناکی ست
مرد مشکی پوش در ماشین
- با کلاهی که بر آن کارگران می خندیدند -
با عصایی که مرصع به جواهر بود -
او به راننده ی خود فرمان داد:
حرکت کن! برگرد
فصل سنگین خطرناکی ست
گلفروشی سبدی لاله فرستاد زنی زیبا را
- تازه معشوق رئیسش شده بود آن زن -
روی آن کارت سیاهی و بر آن، این کلمات:
فصل سنگین خطرناکی ست
ذوالفقاری به نیامش می گفت
چوبه داری به طناب دارش
و پزشکی به مریضی می گفت
زنی از دهکده ای آمد و در شهر دو همزاد به دنیا آورد
روز اول، دکتر گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
روز دوم، جراحی گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
روز سوم که پرستار به بالین مریض آمد، گفت:
حرکت کن! برگرد
فصل سنگین خطرناکی ست
خلق،! ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
می توانید از این کوچه به آن کوچه، از این کوچه به آن دروازه
می توانید شما برگردید!
لیک من هستم و خواهم ماند
شمع ها را بر خواهم داشت
- شمع انگشتانم را -
و از این کوچه به آن کوچه سفر خواهم کرد
خویشتن را همه جا خواهم جست
یا بسوی پدرم خواهم رفت
روی زانو و کف دستانم
- بی وساطت های
مادر
و به انگشتانی خونین
خویش را در تن او خواهم کشت
لحظه ای پیش از رفتن
آخرین خوابم را خواهم دید:
گسترانیده گیاهانی از گیسوها »
روی پیشانی تب کرده ی من
و چنان شعله زنان می خندد
که بسان جنگلهایی
- پر ز آواز تمام مرغان -
می رویم
و چو بر می خیزم از خواب:
شهر را می بینم
شهر با شعبده و آتش و مشت و پولاد
قائم استاده، نماز وحشت می خواند
و مکبر می گوید:
حرکت کن! برگرد!
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
من از این شهر نخواهم رفت
من در اینجا خواهم ماند
تا به پایان زمان
تا که تاریخ برادر،
آن برادر که خیانت کرد
و مرا، مثل یک طفل زنازاده رها کرد کناره درها
با پشیمانی خود، توبه کنان، برگردد
و مرا

از در خانه ی دیوانه ی بیگانه صفت بردارد

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب - به جلال آل احمد

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1832

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حوادث

 

 

در نخستین روز شب
یا نخستین شب رور
پشت هر بام دو سرباز تراشیدند
با دو تا سعتر پولادین
(دو تفنگ پُر سرنیزه به سر )
تا گشایند به تقطیع سریع شلیک
خون گرم از رگ وحشت زدگانی که چنان مورچه ها بودند
ما دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشستیم و دعا خواندیم
این نخستین روز ما بود
این نخستین شب
این نخستین شب روز
وسط هفته، دو سه تیر هوایی در کردند
ما شنیدیم، دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشستیم و دعا خواندیم
روز ما قبل آخر
همه را خنداندند
همه را، زیرا
دو کبوتر را
آنچنان تاك تاتاك تاك، بیک چشم بهم زدن، در فلق آبی روزانه ی ما کشتند
که کبوترها
مثل دو دستکش (انباشته از مشت گره کرده، ولی مرده)
میان لجن جوی سیاه افتادند
تا دو سه ساعت از آفاق خدا
پَر آلوده به خون می بارید
ناقلاها همه را خنداندند
باز کردیم در و پنجره را، رفتیم
به خیابان جدیدی رفتیم
و ندیدیم کز آفاق فضا، دستکشی خائن و پولادین
بر فراز سر ما از شبح قاتلی آویزان بود
روز آخر، همه را در همه جا کشتند
همه را در همه جا پوساندند
شهر از قهقهه ی شلیک
قشقرق بود و صفیر و سوت
بیشرفها همه می خندیدند
روز ما بعد آخر
دو سگ نر، دو سگ ماده، کنار جوی
جفت گیری می کردند
ما ندیدیم، ولی گویا
روز آزادی بود

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1088

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اعتراف

 

چون شیشه ای شکسته
پراکنده
از آسمان آبی سوزنده
بر روی ریگکهای بیابانها
از من شکسته تر کسی آیا هست؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
آیا مرا به یاد نمی آرند؟
وان چشم های میخی زیباشان
باور نمی کنند مگر،
روزی
من سطح آینه ای بودم
که گیسوان لیلی و لیلی ها
در جاده های رنگی تاریخی
از من بسوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمی کنند مگر،
روزی،
بر من که سطح آینه ای بودم
- چون چشمه ای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافه ی آهوها
چون عابدان به سجده می افتادند؟
باور نمی کنند مگر،
روزی
غضروف پنجه های کبوترها
بر من که سطح آینه ای بودم
پروانه سان به رقص می آغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
می جست
در من که سطح آینه ای بودم؟
بسیار گشنه بودم،
تصویرهایی از همه جا در خود
انبار کرده بودم،
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگین تر از همیشه براهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمی آرند؟
قرنی؟
نه!
قرن هایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیده ست -
وین جنگل نگار نشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمی آرند
ای دوست!
آن دست های کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،
زیرا،
اکنون چو تازیانه فرو می آیند
و آن مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینه ها را
من
احضار کرده ام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کرده ام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانه ی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحه ها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفره های خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشه ای شکسته
پراکنده
بر روی ریگ های بیابانها
از من شکسته تر کسی آیا هست؟

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1760

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در مدار شب

 

 

پرنده بدرقه شد
چه روز شوم فجیعی!
تمام جاده ی ظلمت نصیب من گردید
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
دو تا شقیقه، در آنجا
دو تا شقیقه، دو تا جلاد روح من بودند
دو تا شقیقه، چو طرارها و تردستان
دو جبهه، جبهه ی خونین، فراز پیشانی
گشاده بودند
- دو جبهه، جبهه ی جلادهای تاریکی
دو تا شقیقه، دو فولاد سرخ تاریخی -
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
و چشم را به تماشای گریه ها بردم
به خانه بازنگشتم کسی نبود آنجا
و دست های تو - جغرافیای عاطفه ها -
و دست های تو - جغرافیای جادوها -
که مرزهایی از لاله بر خطوطش بود
شکسته بود
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
کسوف، مثل زره در زره
گره گشته،
به روی نیلی آن آسمان فرو افتاد
به خانه باز نگشتم، کسوف بود آنجا
چه روز شوم فجیعی،
چهانِ مرده ی بی بال و پی پرنده ی من
به جاودانگی آفتاب، شکاك است
من از کرانه ی سایه،
به سوی خانه نرفتم
من از میانه ی ظلمت
درون تیره ترین عمق ها فرو رفتم
و نور را نشنیدم،
چرا؟
چرا که پرنده،
پرنده بدرقه شد
آفتاب شد تشییع
و بر مدار کلاغان، سکوت حاکم شد
به موش های هراسانِ نقب های زمین می مانم
و با خشونت دندانه های دندانم
برای سایه ی وحشت کتیبه می سازم
کتیبه ای که حروفش
- که سخت ناخواناست -
فشار گرسنه ی روح بی پناهان است
بر این کرانه ی ظلمانی کسوف تمام
که روی نیلی آن آسمان فرو افتاد
در انجماد جهانگیر
که شب به تیره ترین قطب هاش پنهان است
کجا، کجای جهان روزنی به سوی تو دارد
ز عمق من ز عمق،
ز خیمه های معلق، ز چاه های عمیق
عروج پرچم خود را بر آن برافرازم؟
منی که از همه جا آفتاب می خواهم
و با خشونت دندانه های دندانم
برای سایه ی وحشت کتیبه می سازم؟

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1809

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بغلی از تنهایی

 

 

در خیابان چهار صبح
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
لیک من
مثل تو هستم - تنها -
ای درخت، ای قفس خشک بهاری مدفون!
سیم پر خار و درخشانی از اخترها،
دور من، دور تو پیچیده از آفاق جهانی مجهول
و در این ساعت خاموشی،
ماه، موجود غریبی ست که شخصیت بی نامی دارد:
گاه چون صورت نورای قدیسان است
گاه پستان بلورین زنی است
خال کوبی شده با نام هزاران مرد
گاه چون دایره ی پوستی کولیهاست
ماه در خواب مرا می بیند:
پنج انگشت بپیچیده به پنچ انگشت
و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ
(بغلی از تنهایی)
در خیابان چهار صبح
ماه، سبکی ست به مقیاس جدید شعر
که ز تنهایی شب می شکفد الهامش
و در این ساعت خاموشی،
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
هر کسی نام و نشانی دارد
اما من،
روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح
پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت
و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ
بغلی دارم از تنهایی
(بغلی از تنهایی)
دیگران نام و نشانی دارند.

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 2074

صفحه قبل 1 صفحه بعد