تبلیغات اینترنتیclose
ظل الله
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تصاویر شکسته ی زوال

 

 

ساعتم را با نبض خونم میزان کردم
قوم خود را می بینم که -
می خزد بالا آرام از
پلکان مرطوب کهنه
در اطاقی با
وسعت تنهایی عالم
پیرمردی فرتوت
می نشیند با تاجی از
خورشید
مثل یک کاسه ی خالی بی ته، بر سر
ما در آن خواب مُخَدِر می مانیم
روی در روی او
وتفقدهای او ما را دلگرم نمی گردانند
پنجره، پنجره ها را می بینیم
ما از آن پنجره ها خود را می اندازیم
پائین
مثل بازی در پرواز
برده ی مطلق یک پرده ی نقاشی
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
ضریح خالی گیتی را بغل
کرده ایم
از میان آیینه های بیگانه می گذریم
شترهای عصبی
آرواره هاشان را به سوی بیابان می چرخانند
ذختری باکره بر گردن جَمُّازه می گرید
اشکش را با چادرش پاك می کند
گریه حتی تسکین هم نیست 1
ای خواهر خاموش بیابانی 1
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
پوست در تابستان همچون چرمی خشک می پوسد
و جذامی در پیری
پیری شیری را می ماند
قوم پیری چون شیری پیر
افتان خیزان از راه صحراها و بیابانها می آیند
بر پیشانیهاشان نمک و شن ماسیده
پیغمبرهاشان از خاموشی لال
زنها با پستانهای نیمه بریده
آویزان از سینه
می آیند افتان خیزان، خیزان افتان
اینانند آیا مادرهامان؟ یا که پدرهامان؟ یا که برادرهامان؟
شهری در تسخیر سلاطین جذامیهاست
از بلخ و غزنین و ری و نیشابور و شیراز
تا تبریز
غم چون البرز و دماوند و الوند
و سهند
زانو زده دنیا را می نگرد
و شتر از پرده ی چشم آسان می گذرد،
انگار
کوهانش، نیمی از گردن غلتانش از دید ما بیرون مانده
چشمت را باید بدَری تا تصویر
کاملتر گردد
دختر بر گردن جمازه می گرید
گریه حتی تسکین هم نیست!
ای خواهر خاموش بیابانی!
از ذهن زندانی می گذرند اینان
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
مرد قشقایی بر پشت اسب قشقایی می راند در خواب مرد قشقایی در زندان
و زنش می زاید پسرش را بر پشت اسب قشقایی
در بیابان در زیر ماهتابی قشقایی
صحن زندان را آنگاه
بوی کرکس می گیرد
خواب کرکسها را می بیند مرد قشقایی در زندان
گریه حتی تسکین هم نیست!
ای خواهر خاموش بیابانی!
پستانهای لیلی بوی عود و کُندُر و عنبر را می پیچاند
در ذهن خاموش زندانی
زن، دندانهایش رنگ خرگوش سفیدی کوچک
پاهایش مثل دو گربه، گربه ی شش روزه
زانوهای زن می گذرند از ذهن
آنگاه
.........................................................
.........................................................
.........................................................
.........................................................
و عسب بر گونه ی برجسته و شیرین ترکمنش جاری است
و بعد
قالی سبزی را بر شنها می اندازند
زن می آید می خوابد
زن مرد دلخواهش را می خواهد
چشمانش رنگ تریاك تازه ی چین قدیم
تریاك از ذهن زندانی می گذرد
سنگی را بر می دارد زندانی
می اندازد تا آنجا که بازویش نیرو دارد
و صداهای پرنده، مرغابیهای سفید از ذهنش می گذرند
سنگی دیگر بر می دارد می اندازد
و کنار زن می ماند، روی زانوهایش، زن می گوید:
خوب است، همینطوری خوب است
سایه ی تو در صورت من خوب است
گاه » چشمانش را زن می بندد، آ
پلک چشمانش را می اندازد بالا
زندانی چشمانش را می بندد
حافظه اش مثل کتیبه ای از اعماق زمان برمی خیزد روی آب دانایی عصر حاضر
این چه زبانی باید باشد که در آن
فاعل آهو، فعل آتش، مفعول اندام جنگل،
حرفِ اضافه زن، حرف تعریف عاشق
و نشستن، رقصیدن معنا دارد؟
اینها هم همچون سیلی از روی کتیبه می گذرند
و زبانهای بومیِ پیغمبرها از روی کتیبه می گذرند
و زن از
روی کتیبه می گذرد
پاهایش رمز مزامیر خاموش زبانهای بومی
می خواند در ذهنش زندانی به زبانهای پاهای زن
می خواند، بعداً
می خوابد، در خوابش می بیند حسنک را
آویزان از بالای شهر تاریخ
پاهایش پوسیده، بابک را می بیند شقه
بر دروازه ی جهل؛ منصورر حلاج از بالای دارش
می آید پایین، ساعدهای خونینش را می آویزد از بالا سر زندانی،
و مصدق را می بیند در بند سرطان گمنامی؛
و به بالای دار، آنگاه
رفقایش را می بیند، هر یک لوحه و طومار سرخی بر سینه
یک یک، آویزان از شاخه ی تنهای درختان در تاریکی
و خون برادرهایش را می بیند، جاری از جوبار خیابانها
زنها را می بیند
با پستاننهای نیمه بریده، آویزان از سینه
افتان خیزان، خیزان افتان
و به یاد خواهرهای معصومش می افتد، در زیر شکنجه گریان
از دالان تاریکی می گذرانندش در خواب
آنگاه از بالای جایی
که تنوری سرخ و داغ و خالی را می ماند، می آویزندش
وحشت، پلک چشمانش را می اندازد بالا
آنگاه،
خود را در گوشه ی تاریک زندان
می بیند
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار]
در بیداری، خواب همه را
می بیند پدرش اسب گاری را می شوید از یال و
دم و تخم اسب گاری می چکد آب صاف
پدرش با یک سرباز چاق روس سخن از
اسب نحیفشمی گوید پدرش ترکی، سرباز روس
روسی می گویند اما نه پدر روسی می فهمد
و نه سرباز روس، ترکی
اسب اما طوری می نگرد دنیا را انگار
هم روسی می فهمد و هم ترکی، هم خط میخی الواح بابل را
می خواند مادر چادر بر سر می رسد از راه
کاسه ی آب
در دست چادر پوشش می گوید: سو و پدر
می گیرد کاسه ی آب مادر را و به ترکی می گوید: سو سرباز روس
می گیرد کاسه ی آب مادر را می نوشد
و پس از یک ساعت، یا شاید چندین سال در میدانها
مردم را مثل حیوان می رانند
سوی اتوبوسها و کامیون های ارتش
زیرا ظل الله از تعطیل تابستانی بر می گردد ظل الله
از خواب تابستانی بر می خیزند نه یکی، بلکه صدها
ظل الله از خواب تابستانی بر می خیزند از آن سوی میدان
بعضی با ریش و سبیل بعضی بی ریش و سبیل
و با کروات
بعضی بی ریش و بی کروات، لکن با تاب سبیل
ظل الله از پشت سر ظل الله سر نیزه ای
از پشت مردم می گوید: تعظیم قومی می افتد
بر خاك قومی که دائم می افتد بر خاك
و بدین سان شب طولانیتر از
ابدیت می گردد و قومی بعداً بالا
می خزد آرام از پلکان مرطوب کهنه
و تاجی را که چون کاسه ی بی ته
خالی است از دست مرد فرتوتی می گیرد
خود را می اندازد پایین از پنجره های باز مشرف بر تنهایی
مثل بازی در پرواز اما چون برده
یک برده ی مطلق در پرده ی نقاشی
می چرخند در بی نهایتهای ممتد
همچون دایره ای در تنهایی
گریه حتی تسکین هم نمی دهد!
ای خواهر خاموش بیابانی!
شتر از پرده ی چشم آنسان می گذرد، انگار
کوهانش، نیمی از گردن غلتانش از دید ما بیرون مانده
چشمت را باید بدَری تا تصویر
کاملتر گردد
مرد قشقایی می راند ...
[تنها چراغ این زندان
چشمهای تنهای زندانی است
مگذار خاموش شود مگذار

 

 

 از دفتر ظل الله

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 2993

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رویایی دیگر

 

 

در خوابم چهار دو چرخه ی آتشین در اطراف شما می رقصید
آیا قدم در کهکشان بوسه گذاشته ام؟
آیا دریا در زیر بغلهامان موج می زند؟
آیا موهای پریها به لبان ما چسبیده؟
(بیدارش نکنید
شما را به خدا بیدارش نکنید)
این خوب، خواب من نیست، نمی تواند باشد
زیباتر از آن است که خواب من باشد
بین ما فقط فاصله ای از گل وجود دارد
گوش یک آهو را بین انگشتانت گرفته ای
و در تصویر دیگر
از پله های یک ستاره پلئین می آیی
و در اطراف تو ستارگان دیگر مثل حباب می ترکند
نه! این خواب، خواب من نیست
زیباتر از آن است که خواب من باشد
(بیدارش نکنید
شما را به خدا بیدارش نکنید)
بیدار که می شود تا چند ساعت گوشه ی زندان کز می کند
بعد بی مقدمه حرفش را می زند:
از زندان که بیرون بیایم
- البته اگر بیایم -
خواهم ترسید که از زنم جدا باشم
خواهم ترسید که از دوستانم جدا باشم
خواهم ترسید که از کودکانم جدا باشم
خواهم ترسید که بیرون نیز زندان دیگری باشد

 

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 1891

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کبوتران

 

 

بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
پیداست این
از بَقبَقوی شادی و شیدایی
پیداست این
از فوج فوج بال، بال، که انگار
در خواب حبس می زَنَدَم باد، باد، باد،
پیداست این
بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
آن سوی میله، شب همه جا، چون روز!
این سوی میله، روز چنان چون شب!

 

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 حماسه ی معکوس

 

 

به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم رسیده ایم
درختی بلند با
تمام آشیانه های پیچیده ی پرندگانش افتاده
وقتی که
به جویها و خندق ها می نگریم
سرهای بریده ی پرندگان را می بینیم
بازوان لاغر کودکان زاغه ها را
جدا از اندام های نحیفشان
و کتابهای نیمه سوخته را که
باران از سوختن تمام بازشان داشته
از ایستگاه های قطار
بوی تنباکوی مرطوب، تریاك و بیخوابی
می آمد
و هوای محبوس قرنها
هجوم جماعت و
افتادن مداوم پاها بر کفهای خاك گرفته
از جنونی جنایی سخن
می گفت
در لحظه ی دیگر چهره های سفر از پشت شیشه ها دیده
می شد
انگار مسافران می دانستند مثل بدرقه کنندگان که
سرانجام جمله در بیابانهای بی آب یله خواهند
شد
قطار قومی بازنشسته را با
سلسله تصاویر پوسیده اش سوی شوره زارها می برد
و سل سنتی مسموم
ریه ها را کفتار وار بیخیال می خورد
به راه خود ادامه دادیم
وسط راه به شاعرهای پریشانحال برخوردیم که
کلماتشان را به سوی سربازهای بی اعتنا می انداختند
- مثل مجانینی که گل پژمرده به سوی این و آن بیفکنند -
و سربازان مثل ...باریک فلزی خبردار ایستاده
بودند تا
شاه و شهبانو و وزراشان بیایند و بگذرند
ما عبور کردیم زیرا باید
به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
و به هنگام عبور، پدرانمان را دیدیم که
با دو دهان باز شده در میان جماعت ایستاده
بود و
چشمهای آبیش را به مسیر شاه و شهبانو دوخته
گفتیم پدر با ما بیا
دهنش را باز کرد که
حرف بزند اما
یک دهن حرفهای دهن دیگر را بلعید
و صدای پدر به گوش نمی رسید
باد در خیابانهای مثل میکروب هار می آمد
شاه و شهبانو را بر مرکب خود می آورد
دو کرکس بلند بودند که
لاشه های جوان پیدا کرده بودند و
منقار خود را بایستی در آنها فرو می کردند
سگهای میدان قدمهاشان را با
ضرب بلند سرود نظامی هماهنگ
می کردند و
گربه های هار کف می زدند
پدر دستهایش را به سوی آسمان برداشته
بود و دعا می کرد و
باد، آفتاب را پشت ابریشم آسمان می لرزاند
مادر چادرش را کناری زده بود و به ترکی چیزی می گفت
لکن حرفهایش نامفهوم بود
انگار حروف میخی زبانی کهنه را کشف
کرده بود و تنها با
جیغ می توانست آن را به دنیا اعلام
کند
بعد جماعت می دویدند از روی
شانه ها سینه ها و دستهای یکدیگر
صدای اسبها ماشینها آدمها در هم فرو رفته
بود
بناها جمله کجکی ایستاده
بودند
آیا زلزله ای جهان را برای لحظه ای باژگون کرده؟
و دوربینها از لحظه ای تصادفی، تصویری در مغز انسان افکنده اند؟
آنگاه برادرم و من هر کدام از سویی
جسد کفن پوش پدر را بلند کرده
بودیم و آهسته آهسته در
چال می کردیم « وادی السلام » یکی از گورهای گود
آیا پاهای پدر از آن سوی نیمکره - شاید
نیمکره ای روشن - خواهند روئید؟
مادر چادرش را سرش کشیده
بود و در
معبر شاه و شهبانو به زبان ترکی گدایی می کرد
و ما عبور می کردیم زیرا
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
عکس های شاه و شهبانو
شاهدهای خندان اطاق های مندرس شهر نو بودند
قوادها درست در کنار همین عکسها انعام
می گرفتند و وقتی که
انسان با فاحشه تنها می ماند
مغزش چنان تحریک می شد که
انگار هر چه در اطاق بود
- از تشک روی زمین گرفته تا پنجره های پوشیده به کاغذ -
آکنده از برقی نامرئی هستند
و اندیشیدن بدانها
سلولهای مغز را خاکستر خواهد
کرد
در آنجا به یاد زمانی می افتادیم که
مادر ما را بیرون شهر دور از چشم همه به چرا می برد
ما ناهار را از روی زمین می چریدیم
چند قدم دورتر از ما
بره ها و گاوها و الاغها روی زمین را می چریدند
ما دَمَرو آنها چاردست و پا
برادر بزرگ از نشخوار گاوها تقلید می کرد
ما از او تقلید می کردیم و
ساعتی بعد حرکت گازانبری کژدمها در معده شروع
می شد
و استفراغ بوی زمین شخم زده ی تازه کود داده را می داد
مورچه های مرده در چرك و خونابه شناور بودند
در عبور خود طپانچه های زنگ زده ی انقلاب مشروطیت را
می دیدیم
آویزان از دیوارهای خیابانها
در پشت شیشه های کتابفروشی ها
عکس عینکی چخوف
ریش پهن و چشمهای گود افتاده ی یک تولستوی هفتاد ساله
سر تازه تراشیده ی مایاکوفسکی
یک روز پیش از خودکشی
ریش سفید همینگوی
چشمهای الکلی فالکنر دیده می شد
مادر، کاسه ی گدایی بدست به این عکسها نگاه
می کرد و به ترکی می گفت
(1) « بولارینداهش بیری بیزیم کیشی لریمیزه اوخشامیر »
برادر به فارسی به عابران می گفت:
به این زن رحم کنید »
« شوهرش تازه مرده خودش هذیان می گوید
خواهر سکه های زرد و کوچک را که
مثل برگهای خشک آخر پائیز می ریخت
جمع می کرد
و ما همه به راه خود ادامه می دادیم زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
بازارها شبیه سردخانه ی دادگستری بود
مردگان ردیف نشسته در این سوی و آن سوی
با این فرق که مردگان بازار با هم داد و ستد می کردند
ناگهان مرده ای از گوشه ای بیرون می پرید
- مثل قدیسی که از یک کاشی بیزانسی در رفته باشد -
و می گفت: بخر!
و جیبهای جوان ما خالی تر از آن بود که
اندیشه ی خرید از آن برون بخزد
هیاهوی عبث و پیچاپیچ
هیاهوی مرده ی بازارها را -
همچون جسد سرطانی پدر پشت سر می گذاشتیم
از میدان سپه دیوانه وار بالا می آمدیم
شاه و شاهرضا را سراسیمه می دویدیم
و می رسیدیم به جایی که
مقاطعه کاران، مهندسان، دلالان
- این ستون عظیم دشمنان ما -
ودکا می نوشیدند
و کبابها را با انگشتهای به خون آةوده
از سیخ های داغ بیرون می کشیدند
بزاق دهان ما آنچنان تحریک می شد
که مثل گوگرد از سوراخ... بیرون می ریخت
از گرسنگی
حتی ...
به اندازه ی هسته خرمایی خیز بر می داشت
غذا می خواست
جلوی میخانه ها منتظر می ماندیم
تا مانده ی غذای گرم را در آشغالدانی بریزند
و بعد چنان با سر توی آشغالدانی فر
می رفتیم
که مثل سگهای قحطی زده تنها پاهامان دیده
می شد
بیرون که کشیده می شدیم
بوی اجسادی را می دادیم که
تازه از زیر آوار کشیده شده
باشند
شباهت « بروگل » چهره هامان به تصاویر گدایان
داشت
و آنگاه به مادر که
نگاه می کردیم می دیدیم که در گوشه ای از خیابان نشسته
چادرش را کنار می زدیم
بودای مونث را می دیدیم که
بر فقر پسرانش اشک می ریزد
دستش را می گرفتیم بلندش می کردیم
به راه رفتن خود ادامه می دادیم زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
شاه نفت را چون گیلاسدر دست گرفته
بسلامتی غرب می نوشد
و شهبانو پستان آهوی مام میهن را با لبان کلفتش می دوشد
شب در زیر ستارگان
روز در معبر خورشید
هر ماه
هرسال
مانده « سن موریتس » و دستکشی به رنگ خون بر برفهای
عکسهای اسکی شاه را روی برفها تماشا می کنیم
در تصویر دیگر
ولیعهد از پلکان هواپیما فرو می آید
از برابر صف شانزده کچل پنجاه ساله عبور
می کند
سرهاشان را اینان آنقدر جلو آورده اند که گویی
ولیعهد قرار است طاسی کامل سرها را تصدیق
کند
سوار هلی کوپتر می شود
صدای هلی کوپتر را می شنویم
به باغهای بیوه به درختان پتیم می اندیشیم
به گورستانهای خالی از درخت
و سنگ اندر سنگ
و کویرهای فرسنگ تا فرسنگ که
در آن اسبها از داغی هوا دیوانه
می شوند و
شیهه ی آخرینشان شمشیر وار فرود
می آید
- بی آنکه به چیزی اصابت کند -
و در بیابان به هدر رود
به تفنگهایی می اندیشیم که
شن در گلنگدنهاشان گیر کرده
به رادیاتورهای سوراخ شده در
گرمای پنجاه درجه بالای صفر سانتیگراد
و به ماندن، مانده، ماندن
و پیاده شدن از اسبها و قاطرها به کرکس های بیابان
و ابوالهولهای سراب را در برابر می بینیم
و به آن میعاد نخستین می اندیشیم:
حرکت، حرکت، حرکت
سربازخانه ها نجاست خود را در آفتاب پهن
کرده اند
نجاست دانشگاه ها بدتر از آن است زیرا که
نجاست در مغز استادان رسوب کرده
از یبوست بدل به بتون مسلح شده
امید ما آنجا نبود
به سیم آخر زدیم
و پیغام های خود را با دستهای لرزان
بر دیوارهای مستراح دانشگاه نوشتیم
کفتار مادرزاد دستگاه امنیت! - - « ابوالقاسمی » دور از چشم
بیش از این چه می توانستیم کرد؟
باید به راهروی خود ادامه می دادیم
به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
مرگ فانوسی بود که از میانه ی مِهِ روبرو نزدیک
می شد
ما برگزیدگان مرگ بودیم
و مرگ در برابر، روشن بود آنچنانکه گویی
اسبی سپید از زمینه ی ظلمت می درخشد
شب به دور هم می نشستیم
- همچون حیوان های کوچک و مظلوم -
طرح پشت طرح
انگار از روی غریزه می کشیدیم
امید به پیروزی، خرگوش خواب را
در لانه ی قدیمی چشم راه می داد
بعد به ناگهان بیدار می شدیم
به صدای شکستن در، افتادن نردبان، بازشدن پنجره، فرو ریختن کتابها و برق
دستی در ماشین، چشمهامان را با دستمال سیاه می بست
دریچه ای از عرق سرد
- ترس -
ما را در خود فرو می برد
به سیاهچالها رانده می شدیم
و آنگاه به شکنجه گاهها
و حتی در آنجا هم به راهروی خود ادامه می دادیم
اکنون این پایان راه است
پایان توطئه های ما
پایان تاریخ ما
پایان حماسه ی بودن، نه!
حماسه ی نبودن ما
پایان حماسه ی معکوس ما
بودای مونث
چادرش را بسر کشیده
« چیتگر » در را میدان تیر
در سپیده دم صحرا
به انتظار ما نشسته است
و ما به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم، رسیده

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 1253

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بازی تا کی

 

 

تا اینکه شبی زنش به خوابش آمد
چشمانش
مثل دو بهار سبز، تازه
تازه روییده
مثل دو بهارِ ناگهان
مثلِ
شعری که به ناگهان بگوید شاعر
و گفت:
بازی
تا کی؟
از کی
تا کی؟
کی برده که بازد در این بازی؟
او گفت: فقط بدان کمی پاهایم،
زخمی است
قدری قلبم، قلبم
اما
دیوار سفید ساده ای در مغزم هست
انگار شبیه آهنی مصقول
آنگاه بقیه اش سراپا معقول
یک روز اگر برای من فرصت شد
و حوصله ی شنیدنش را هم
تو
پیدا کردی
شاید
خواهم گفت
و بعد کسی نبود در خوابش
مغزش
ویرانه ی شهر های شرقی بود
چون بلخ و چو نیشابور
یا ری
مغزش
ویرانه ی شهرهای شرقی بود

 

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 1187

صفحه قبل 1 صفحه بعد