تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پس از پایان

 

 

عشق، قلبی است درون دل بیدار زمان
به شبی در باران
راستی را به شبی در باران
چه کسی با همه گلهای زمین
قلب خاکستری ما را باز
سرخ خواهد گرداند؟
چه کسی از لب و از نوك زبان همه ی کودکها،
در زمان های پس از ما و پس از حادثه های ما
نام فرّار تو را خواهد خواند؟
راستی در دل خو ننهفتم
سکه ای را که به یکسوش نگاهی شت ز تو
و سوی دیگر آن نام کسی هست نبشته با گل؟
هیچکساز دل ما آگه نیست!
بگذار از پس دیوار زمان
آخرین توشه ی گلهای زمین را
روی پاهای تو بگذارم

 

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1707

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پهلوی چپ مهتاب

 

 

1
چو از باغ آمدم
باغ
آفتابی بود پر جولان
که در اقصای رنگینش کمان قصه های رنگها
چرخان و رقصان بود
زبان هایی
نسیم سبز را می گسترانیدند
روی بالهای ما
و بال برگهای سبز
روی رود نیلی بود
آویزان
و گلها - هر یکی فانوس سرخی -
در تجلی بود
از انگشتهای باغ
و بر هر حفره ی سبز درختی
عندلیبی
آتش سرخ شکوفان بود
تو از باغ آمدی با گیسوهای افکنده بر کتفان نورانی
و گفتی: باغ، تنها ماه دارد کم در این دوران پر جولان
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب در دوران
2
ستون نور را
با دست
می سودند روی چشم های تو
و تو چون پلکها را می گشودی
زیر این سرمه
به جای آهوان، آهوی چشمان تو می زائید
کبکان بلورینی
و مژگان تو
- جادوهای جاویدان -
به یک آن می گشاییدند فرش جاده ها را زیر پای ما
شترها، اسبهای کاروان ها
راز چشمان تو را با خویش
می بردند
و هر نسلی، به نسل دیگری
افسانه ای می خواند
ز رقص طیف چشمان تو بر ابریشم رنگین رویاها
تو از باغ آمدی رقصان و پا کوبان
و گفتی: هان! چه می گویی تو با آن پایکوبی های جاویدان؟
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب، در دوران
3
تداعی های پاك عاشقانه
صدای ناب سایشهای دستی که می گفتند:
تو ما را می شناسی، »
تو،
« یقیناً می شناسی، تو
تکلم های لبهای تو با برگان دیوانه
و بعثت های پر نور درختان از بسیط خاك
- پیمبرهای سبز باغ سبز -
تمام انفجار نور از ظلمت
و خلوت کردن خاموش بازوها
تو از باغ آمدی، از خلوت آغوش آهوها
قدم های تو می گفتند:
تو ما را می شناسی، »
تو،
« یقیناً می شناسی، تو
و با تو هجرت یک گام و گام دیگرت، مبعوث در جولان
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب در دوران
4
ز ایوان های مرمرپوش رویایم
دو پای تو - دو سایه -
دو تصویر درشت نورافکنهای گلها بود
دو تصویر درشتی که - دریغا - دور می گشتند
و ایوان های مرمرپوش رویاها فرو می ریخت
و مادرهای رویای امید من
- عزاداران جاویدان -
همه گیسو فرو کنده
فرو افکنده
روی ملک ویرانی
که روزی، روزگاری سرزمین خوابهایم بود
به جای آن صداهای بلورین، مهربان و گرم و مهرانگیز
هراسان گشتگی در دایره های هزاران جیغ پولادین پنهان بود
صداهایی ز مخفی گاه های شب، که می گفتند:
زمان شماطه هایش را »
درون حلق مردم ذوب خواهد کرد
و ساعت چون ترازوهای عادل
فراز شهر خواهد ایستاد از اوج
تمام شب، تمام روح ما
چون شبنمی گرینده خواهد بود
سکوتی نیز خواهد بود طولانی و جاویدان
به زیر پرچمی از رنگ های ننگ
جسدهای شهیدان دروغین شاد می گردند
« انالحق گوترین حلاج ها بر دار می رویند
5
ز بالاهای بالا آمده، مانده کنار ساحل ویرانگی ها و تباهی ها
سقوط باغ و ماه و آفتاب سرخ را خاموش می دیدم
توئ گویی هر سه شان، سه سنگ سوزان کویری بود
که در چاهی عمیق و کور و عطشان، دستهایی تشنه می انداخت
به افسوسی لبان تو، کنار بادها و چاه های تشنگی می گفت:
در این دوران بی خورشید و بی فریاد و بی جولان
به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب بی دوران

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1963

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

امت تو

 

 

می شنیدم دیشب از باران
نام پاك آن کتاب آسمانی را
کز میانِ آبها، جبریل رعد و ابر
از برای دستهایت هدیه می آورد
راستی معشوق من، جز این درختان برهنه،
امتی دیگر نداری تو؟

 

امت تو - از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1575

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نرم و نیلی

 

 

آنک رواق آبی خاموش
در دور دست می گذرد
- مثل پرنده ای ست که پنداری
بالش بزرگ
حتی بزرگ و بازتر از دریاست -
با بالهای آبی نورانی
آنکرواق آبی خاموش
آن نیلی بلند فراموشی
در دور دست می گذرد
من ایستاده ام،
حیران
می بینم
که کُرکهای عاطفه های عصر
آرام و ساده می گذرند از دور
و شب، هنوز، دورترین نقطه ست
آیا عجیب نیست؟
من دستهای نرم تو را می بینم
اما
از آن رواق آبی خاموشی
آن نیلی بلند فراموشی
آغاز می کنم:
مثل پرنده ای است که پنداری
بالش بزرگ
حتی بزرگ و بازتر از دریاست

 

 

نرم و نیلی – از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1479

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مصیبتی زیر آفتاب

 

 

در بیابان خیابانها بودم
که یکی آمد ، گفت:
فصل سنگین خطرناکی است
زیر باران سحر بودم، باران سحر
که یکی دیگر آمد، گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
شب که از پله ی میخانه به پایین رفتم
و در آن سردابه
در اسارت های
مه و دود و عرق تلخ، برادرهایم را
دیدم
که ز دریا و ماهی ها
جنگل و عشق و مسیح و نور
و نسیم سخنی ساده، به اندوه سخن می گفتند
زن هرجایی وحشت زده ای جیغ کشید:
فصل سنگین خطرناکی ست
و زمانی که نشستیم و لبی تر کردیم
و گیاه ترمستی رویید
از بغلهایم و بالید سوی گونه ی من
پیشخدمت که به یک لهجه ی نامأنوس
سخن از سکه و میخانه و می می گفت:
و به آواز کریهی گفت: « سر فر گوش من آورد »
فصل سنگین خطرناکی ست
سرب در گوش فرو کردم و از خانه و میخانه به بیرون رفتم
گشتم و گشتم و بسیار هراسان گشتم
گفتم و گفتم و بسیار پریشان گفتم
مردی از راه رسید - گویا کُردی -
قمه ی کاغذی اش را نگریست
نعره زد خشماگین:
فصل سنگین خطرناکی ست
مرد دیگر - گیلک یا ترکی -
دست از میوه ی خود برداشت
دست بر گوش نهاد
و به مردی که هنوز
رنگ دریای کبود عمان
گرد توفان کویر لوت
و نگاهی ز بیابان داشت
نعره زد، خشماگین:
فصل سنگین خطرناکی ست
رفتم از کوچه و از جاده و از تپه ی خون آلوده
پشت آن پشته ی خون، کلبه ی پوسیده و تنهای زنی را دیدم
- مادرم، مادر تو، دختر من، دختر تو، یا زن من یا زن تو -
او چنان گربه ز پشت شیشه
باد را گریه کنان می نگریست
و به باران شبانگاهی می گفت:
ای هجای معصوم!
فصل سنگین خطرناکی ست
ساحل خشک زمین بود و فضا
گیسوانی ز فضا آویزان
دعوتی بود ز من
که بیا سوی جهان من
دست بگشادم و رفتم بالا
و چه دیدم آنجا؟
ساحل ماسه ای شب را
که در آن، ظلمت و ژرفایی شب راه تو را چاه تو می گرداند
موش ها از همه جا مویه کنان می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
زیر پایم جلوی پنجره چاهی دیدم
که در اعماق سپیدش، آب
مثل یک چلچله پرپر می زد
اما
کفتری محتضر از گوشه ی ظلمت می گفت:
این سراب است، نه آب
فصل سنگین خطرناکی ست
خلق بودند و هیاهو و هجوم خلق
از همه جای خیابانها
آینه های شبانگاهی می رُستند
و ز پشت همه ی آینه ها
- آتش افروزی پر نور هزاران شیشه -
زیر ساطور هلال ماه
خلق، فریاد زنان می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
من ز صرافان فردوسی
من ز دلالان بازار
من ز قوادان نجواگر
و گدایان تمنا و سماجت پرسیدم
من ز درویشان خسته
و تماشاگرهای مست
و سیاستمندان ساحر
و مجانین غافل پرسیدم
از تنفس
و تلفظ
و هجاهای زبان پرسیدم
من از این سوی به آن سوی سفر کردم و زان سوی به این سوی و سپس پرسیدم
من ز پرسیدن، حتی، پرسیدم
و ز عشاق بی پاسخ
- که چو حیوان کریهی بدوی
نسلشان سوی فنا می رفت -
من ز شاعرهای افیونی
من ز روشنفکران مأبون،
جانیان بی خواب
جیب برهای خیابان اسلامبول
طول و عرض همه ی تاریخ
وز نشیب و ز فراز جغرافی
و جهت های موافق
و مخالف پرسیدم
همه فریاد زنان از همه سو می گفتند:
فصل سنگین خطرناکی ست
همه فریاد زنان می گفتند:
دم بزن! حرف مزن!
بشنو! گوش مکن!
و ببین، لیک مبین!
حرکت کن! برگرد!
فصل سنگین خطرناکی ست
بوق، کرنا و دهل
و تمامی صداهای چرند
مشت و پوتین و قدمهای بلند،
بر تباهیِ تبار همه ی عاطفه ها
و زنی که تف سفلیسی خود را انداخت
روی آواز کبوترها
روی آن کفه ی یکسان ترازوی عدل
کفه ای که بالا رفت
کفه ای که آمد پائین
و سگی هار که شاشید به روی همه ی پیکره ها
دختری باکره که خود را
عاشق آتش سوزان تنوری کرد
و مقدس شد
راهبی تشنه که از قبله ی معبود بخاست
زاهد پشت سرش را کشت
عکس هایی همه در خواب و خیال
همه با چکمه و شمشیر و سبیل
و عصاهای تعلیمی
طاقهای کهن و گنبد و بازار و شب و رمالان
روسپی های هزاران شوهر
فالگیران هزاران زن
و شلوغی و شلوغی و شلوغی همه جا
و صدای اذان در خلاء خشک کویر شهر
و صداهای مکبر به رکوع و به سجود شب و روز:
حرکت کن! برگرد!
حرکت کن سوی دیوار، سوی چار چراغ ظلمت
حرکت کن سوی میدان شب سفلیسی
حرکت کن! برگرد!
و بیبن آیا
روسپی های سر پیچ شمیران و سر پیچ خیابانها را
آب باران خواهد شست؟
راستی گردن مقتولین
قبضه ی وحشت قاتل ها را
خواهد آیا بخشید؟
راستی روح آیا
از قوانین پلید عدد و ارقام
خویش را راحت خواهد کرد؟
خلق ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
می توانید شما برگردید
از تمام معبرها
از تمام میدانها
بگذارید دکانها و خیابانها را
بگذراربد همه پیکره ها را و شمایلها را
روسپی خانه، جنون خانه، کتاب و هوس دفتر را
می توانید شما
بگذاربد و از اینجا بروید
خلق! ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
در بیابان خیابان ها رفتم
در بیابان خیابانها می گفتم:
من زوال پدرم را می بینم
من زوال پسرم را می بینم
خلق! ای خلق شهید!
اسکلتهای طلا رقصیدند
در تمام میدان ها
جشن احمق ها بود
و تمام قوادان
از شما دعوت می کردند
که بیایید و بنوشید و بخوابید و ببینید به خواب
چوبه دار و مار تابوت
گزمه و چوب و تفنگ و پولاد
سحر ماشین و چراغ قرمز
فصل سنگین خطرناکی است
تازه ما قاب اندازان
قاب را روی زمین سیه انداخته بودیم که سشخصی گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
من و معشوقم ششدر بودیم
که کسی طاسی انداخت و گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
گربه ها حتی می گفتند
موش ها حتی می گفتند
و سگان زوزه کشان می گفتند
....
که به لبخندی با معنی می گفتند
شب سفلیسی و فواره ی سوزاکی میدان سپه می گفت
روسپی های عقیم
- روسپی های عقیم جنوب شهر -
و زنان آبستن
- حامله های شمال شهر -
همه می گفتند
فصل سنگین خطرناکی ست
مرد مشکی پوش در ماشین
- با کلاهی که بر آن کارگران می خندیدند -
با عصایی که مرصع به جواهر بود -
او به راننده ی خود فرمان داد:
حرکت کن! برگرد
فصل سنگین خطرناکی ست
گلفروشی سبدی لاله فرستاد زنی زیبا را
- تازه معشوق رئیسش شده بود آن زن -
روی آن کارت سیاهی و بر آن، این کلمات:
فصل سنگین خطرناکی ست
ذوالفقاری به نیامش می گفت
چوبه داری به طناب دارش
و پزشکی به مریضی می گفت
زنی از دهکده ای آمد و در شهر دو همزاد به دنیا آورد
روز اول، دکتر گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
روز دوم، جراحی گفت:
فصل سنگین خطرناکی ست
روز سوم که پرستار به بالین مریض آمد، گفت:
حرکت کن! برگرد
فصل سنگین خطرناکی ست
خلق،! ای خلق شهید! ای همه جا شاهد خاموش خیانتها!
می توانید از این کوچه به آن کوچه، از این کوچه به آن دروازه
می توانید شما برگردید!
لیک من هستم و خواهم ماند
شمع ها را بر خواهم داشت
- شمع انگشتانم را -
و از این کوچه به آن کوچه سفر خواهم کرد
خویشتن را همه جا خواهم جست
یا بسوی پدرم خواهم رفت
روی زانو و کف دستانم
- بی وساطت های
مادر
و به انگشتانی خونین
خویش را در تن او خواهم کشت
لحظه ای پیش از رفتن
آخرین خوابم را خواهم دید:
گسترانیده گیاهانی از گیسوها »
روی پیشانی تب کرده ی من
و چنان شعله زنان می خندد
که بسان جنگلهایی
- پر ز آواز تمام مرغان -
می رویم
و چو بر می خیزم از خواب:
شهر را می بینم
شهر با شعبده و آتش و مشت و پولاد
قائم استاده، نماز وحشت می خواند
و مکبر می گوید:
حرکت کن! برگرد!
فصل سنگین خطرناکی ست
فصل سنگین خطرناکی ست
من از این شهر نخواهم رفت
من در اینجا خواهم ماند
تا به پایان زمان
تا که تاریخ برادر،
آن برادر که خیانت کرد
و مرا، مثل یک طفل زنازاده رها کرد کناره درها
با پشیمانی خود، توبه کنان، برگردد
و مرا

از در خانه ی دیوانه ی بیگانه صفت بردارد

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب - به جلال آل احمد

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1832

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرگ یک مرد

 

 

چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه
کسی که نعره ی خود را به آفتاب رساند
و هیچ رحم نکرد
به چشم خویش، به آن آفتاب خرمایی
که هیچ رحم نکرد
و مثل آب رها کرد بازوانش را
که بر سواحل تابان شانه های بلند
حمایلی ز افق های روشنایی بود
غروب گونه ی نابش، هزار مردمک دیده را پریشان کرد
و در حواشی آیینه های پیر و کدر
کسی که سایه ی خود را به آفتاب رساند
به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند
و پشت کرد
به این رذالت گسترده بر بساط زمان
و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید »
بیتی از حافظ] ] « که مرده ایم به داغ بلند بالایی
چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه
کسی که رحم نکرد
کسی که مانم خود را به آ،تاب رساند

 

 

 از دفتر غم های بزرگ ما -در رثای غلامرضا تختی

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : غم های بزرگ ما, | بازديد : 1552

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرد

 

مرد بزرگ،
آیینه هاست
و انعکاس سلسله دستان مردم است
سوسوی دعوتی است از آن سوی شب،
شبی
کان را کرانه نیست، خداوندگار نیست
بر کشتی شکسته ی شب، ناخداست او
مشت است در زمانه ی دستان باز،
باز،
دستی است کز سخاوت خود بر ملاست او،
او را اگر گرفتی و گفتی گرفتنی است
در چنگ های شوم تو، حتی، رهاست او
بیماری غریب گرفته ست قوم را
بر هر وبای شوم زمینی دواست او
وقتی در این قیامت یغماییان ما
تعبیری از سعدی] ] « گلیم خویش بدر می برد ز موج » هر کس
سدی است موج حادثه را و فداست او
گر پور زال نیست، چرا من غمین شوم؟
زیرا که او علی ست که شیر خداست او
وقت است این سکوت در آید ز پا، به سر
افراشت باز قامت عالم، صداست او
ار فرق مردهای زمین در ربوده اند
این روسبی زنانِ زمان بس کلاه ها
فرق است مردهای زمان را، کُلاست او
تصویری از بریدن و بردن دارم
زین عالم جدید
وقتی تمام مردم عالم را
مثل براده از تن آهن بریده اند
او سرافراز باد که آهن رباست او
وقتی که گاو طعنه به بلبل زند،
خموش!
گل آنکه، گفت، هیچ نپرسم چراست او
با هم غریبه ایم که ناساز می زنیم
آن نغمه زن کجاست؟ غمش آشناست او
تاریخ راهزن همه را جامه هار بود
کو آن رفیق پاك که ما را قباست او؟
مصرعی از مولوی] ] « ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود »
ما را هوای اوست که ما را هواست او
مصرعی از مولوی] ] « زین همرهان سست عناصر دلم گرفت »
کو دستهای دوست؟ که دست رضاست او
مردم، هر یک درون آینه ای، خواب می روند
بیدار باد و باز فزون باد یاد او
چون انعکاس سلسله دستان ماست او
او زنده باد باز که آیینه هاست او

 

 از دفتر غم های بزرگ ما - در رثای علی شریعتی

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : غم های بزرگ ما, | بازديد : 1424

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

لحظه

 

ناگه از آفاق دور ناشناس،
برق توفان ظلمت شب را شکافت
و زمین لرزید
و تنم از تارکش تا پای
چون درختی برق خورد، تیر خورده، در شهوا
از میان بشکافت
از میان این شکاف
روح تو بیرون پرید،
اکنون
قطره های سرد باران در شب نمناك
بر سر خاکسترم یکریز می ریزند
و درختان دگر در جنگل تاریک این دنیا
نمی دانم چرا خاموش می گریند

 

 

 از دفتر آهوان باغ

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1512

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کبوتران

 

 

بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
پیداست این
از بَقبَقوی شادی و شیدایی
پیداست این
از فوج فوج بال، بال، که انگار
در خواب حبس می زَنَدَم باد، باد، باد،
پیداست این
بیرون کبوتران همه جا را گرفته اند
آن سوی میله، شب همه جا، چون روز!
این سوی میله، روز چنان چون شب!

 

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جنگل و شهر

 

 

لحظه ای بعد از غروب
قلب معشوقم به کنجی از قفس، از خانه پا بیرون نهادم
و قفس در دست
بر فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
راه افتادم به سوی شهر
از همه جای شب جنگل، سرود آشنایی را
می شنیدم خوب
می شنیدم نغمه ی رنگین جهان برگها را از طریق گوش های چشم ها
لمس می کردم تحرك های مرموز گیاهان را
و زمین گهواره ی شب را تکان می داد
زیر پاهایم
خویشتن را چون گیاهی سبز تسلیم نسیم سرد می کردم
می شنیدم در مه جنگل
در درختان مرغ ها آواز می خوانند
گاه نجوای نسیم
همچو نجوای زنی عاشق درون شب
می گذشت از لابه لای شاخه های جنگل تاریک
شاخه ها و برگها، با مرغ ها آواز می خواندند
زین ستاره زان ستاره ی شب،
می شنیدم من صداهای بلورینی
دست نامرئیُّ شب
خوشه ای از جنگل خاموش ساخت
خوشه را در دامنم انداخت
باز کردم بازوان قلب خود را سوی آن خوشه
هستی من، هستی شب بود و جنگل بود
گوییا جنگل زناف روح من روییده بود
گوییا جنگل زنی بود و به روی بسترش خوابیده بود
گوییا جنگل مرا می خواست
گوییا جنگل چو خطی از خطوط عصزهای مرده بود
و زبان این خط کهنه
گوییا قلب روانم بود
من زبان ناطق جنگل
من زبان ناطق دنیای شب بودم
من به روی رود شب چونان پلی بودم
این سر پل ساحل احساس
وان دگر دشتی ز اندیشه
خون من، خون گیاهان بود
بر سر هر رگ هزاران باغ
هر چه می گفتند و می خواندند، با من بود
من تمام خوابهای خویشتن را با حقیقت جنگل روبرو دیدم
چشم من آب زلال چشم حیوان های جنگل بود
و گیاهان، ریشه هاشان در تن من بود
و زمین در زیر پایم بود،
می شنیدم لیک،
جنبش آن را به روی شانه های خویش
من جهان را شستشو می دادم از ناپاکی اش
من زمان قابل لمس زمین بودم
من زمین قابل لمس زمان بودم
عقل من دیوانه بود
مغز من در قلب من جا داشت
گوییا دیوانگی قلب من
بر سراپای شب جنگل تسلط داشت
راه می رفتم درون جنگل مرموز
سوی بی پایانی احساس
و درختان راه می رفتند
خون من اندیشه جاوید بود
و همه اشیاء شب در من
زندگی آغاز می کردند
من طبیعت را چنانچون ماده حیوانی که فرزندان خود را
با زبانش شستشو می داد، می دیدم
از میان شانه هایم کاج های سبز می رستند
سوی سوسوهای اخترها
سجده می کردم به ابهام شب مرموز
شب
جامه هایش را به زیر پای خود می ریخت
من درون حجله ی جنگل
لخت می دیدم همه جای شب مرموز را چون روز
آه، ای دیوانگی های دو چشم من!
آه، ای دیوانگی های دو گوش من!
آه، ای دیوانگیُّ مغز و قلب من!
روح من زنجیری سحر شما دیوانه هاست!
...
لحظه ای بعد از غروب
من قفس در دست
بر فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
راه می جستم به سوی شهر
در دل جنگل
یکپرنده ناگهان از شاخه ای پر زد
در فضای بیکرانی پر زد و پر زد
و سپس آرام آمد بر سرم بنشست
چشمهایش را به راهم دوخت
سایه ی فانوس های سبز رنگ چشم هایش را
بر فراز جاده ام انداخت
ناگهان
او سرودش را چنان سرداد سوی مرغ های دیگر جنگل
و سرود او چنان از مغز من، بر قلب من، وز قلب من، بر پای من بارید
و رگانم را به رقص آورد
و زمین و جنگل و شب را گرفت
و زمین و جنگل و شب را به رقص آورد
که قفس را باز کردم با دو دست خویش
و صدایم با صدای آن پرنده در فضا رقصان
ای معشوقه ی من، این تو، این جنگل! »: گفتم
«! می توانی بال و پر گیری به سوی شاخه های سبز
قلب معشوقم ولی کنج قفس خوابیده بود
من نمی دانم چرا معشوق من در شب
با دگر مرغان همآوازی نکرد آغاز؟
آن پرنده بر سر من در شب جنگل چنان آوازهایی خواند
که صدایش جمجمه م را مثل شمشیری
از میان بشکافت
و پرنده در دل مغزم نهان شد پاك
چشم هایش چشمهایم، بالهایش بازوانم شد
من به راه افتادم آنگه، تندتر از پیش
از فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
و بهنگامی که دیدم مرغ برفیُّ سپیده،
از کنار تپه ها برخاست
وز سپیدی ها پلی شد در میان آسمان و خاك
جاده پایان یافت
من قفس در دست
ایستاده بر فراز تپه ای، آرام
و سپیده همچنان دریاچه ای سر مست
در میان آسمان و تپه ها استاده بود
و سبکتر از پرنده، باد و باران بود
و شپیده همچو ارواح هزاران تپه ی پر نور بود
که به سوی آسمان سرد می رفتند
ابر می شد مرغ برفیُّ سپیده در فضای باز
و سپیده همچو موهای سپید پیرزنها بود
پیرزن هایی که از چشم سیاه و تیره شان، کم نور
کورسویی در فضا گم می شود
ایستاده بر فراز تپه ای، آرام،
جامه ای از برف پر نور سپیده بر فراز شانه های من
ناگهان تیری به پیشانیم خورد
و نگاهم را میان تپه ها و آسمان آویختند
خون پیشانیم روی برف ریخت
خون پیشانیم روی تپه های سرد ریخت
و سپیدی رنگ سرخی یافت
مشت خورشید، آسمان کاغذی را پاره کرد
....
ایستاده در میان ناچار راه شهر، خشکیده
پیکری می گفت:
هر چه باداباد! »
«! هیچکس پایان این روز چنان شب را نمی داند
سنگ سنگینی به زیر پای پیکر بود و خود می خواند:
هرچه باداباد! »
اسکلتها را بسوزانید
و قفس هایی بسازید آهنین و سخت
«! از برای زندگان شهر
باز می گردم!
پیکر دیوانه می گوید:
هر چه باداباد! »
«! هیچکس پایان این روز چنان شب را نمی داند
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش
من نمی میرم!
در میان چار راه سینه ام، چون بمب ساعت دار،
قلب من در انتظار آخرین لحظه ست،
می توانم منفجر گردم به سوی تو
می توانم این جهان را منفجر سازم!
من نمی میرم!
در میان چار راه شهر
گر مرا آتش زنند
گر مرا خاکستری ناچیز گردانند
باز می گردم درون باد سوی دست های مفرغین تو
سنگ چخماقم که با یک اصطکاك گرم روشن می کنم شب را
لیک من هرگز نمی میرم!
گر بروی چهره ام، یا مغز، یا قلبم،
سرب داغ مرگ را ریزند
حلق آویزم کنند از آسمان شهر
و زبانم را بریده سوی کرکسها بیندازند
باز می گردم به سوی تو درون ابر
لیک من هرگز نمی میرم!
گر مرا در یک قفس بنهند و اندر شهر
همچو محکومین بگردانند
یا هزاران تن،
سنگبارانم کنند
باز میث گردم به سوی بازوان مفرغین تو
مرده ی من در درون زنده ی دیگر
زنده ی من در درون مرده ی دیگر
من نمی میرم
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
روزگاری بود نعل اسبها را می شنیدم در شبی تاریک،
بخه سوی شهر بی نامی روان بودند
روزگاری بود می دیدم که سگهای سیاه هار
قلبها را در خیابان پاره می کردند
روزگاری بود می دیدم که زنها را
زنده زنده جای سنگ و خشت در دیوار می چیدند
روزها و سالها و قرنها، در جاده های بی پناهی زندگی کردم
در شفق ها و فلق های همه اعصار
چشم ها را تا گشودم، مردگان را بر فراز دارها دیدم
چشم را بستم، دعا خواندم
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
گرچه من کشتن نمی دانم،
لیک مردن نیز نتوانم
من کلاهی از صداقت می نهم بر سر
و بهار این جنونم را
سبز می گردانم از آفاق تا آفاق
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
من هزاران چشم و دل دارم
وز هزاران جاده و جنگل
بر وجودت راه می یابم
می توانی تو نگاهت را
همچو حیوانی بگردانی ز چشم من به سوی دیگران در دور
لیک چشم من، ز پشت گردن تو، بر نگاهت راه می یابد
و تو را دیوانه می سازد.
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
گر چه شبها پیر می گردی
گر چه در اطراف تو اشباح خاموشی
با هزاران ناخن و انگشت نامرئی
آن ردائی را که نامش مرگ باشد
بر تنت آرام می دوزند
لیک می دانی،
قلب من در چار راه عشق
جاودانه ایستاده ساکت و صامت
مشت من گر باز گردد، آفتابی برملا گردد
پای من گر راه افتد، جاده ها پر نور می گردد
من نمی میرم
و صدای من نمی میرد
من کسی هستم که خود را می شناسد
نام من نام هزاران جاده است
سوی بی پایانی خورشید
من نمی میرم
در میان چار راه سینه ام چون بمب ساعت دار،
قلب من در انتظار آخرین لحظه ست
می توانم منفجر گردم به سوی تو
می توانم این جهان را منفجر سازم
من نمی میرم، نمی میرم، نمی میرم!
...
آی، ای فواره ی میدان تنهایی!
در میان چار راه سینه ام آرام می خوانی
راستی را سرب می گردم
و صدایم سرب می گردد
گوش کن ای ناشنیده نعره ی مستان!
سرب می خوانم
من درخت نعره ام را ریشه کن می سازم از اعماق این سینه
با توام ای سنگ، ای دیوار، ای همسایه ی سنگی!
ساغر روح دلیرت را،
پر کن از آواز عشق من!
با توام ای ناشنیده نعره ی عشاق!
من تمام دستهایم، چشمهایم سرب می خواهند!
اندرونم سرب می خواهد
آی، ای فواره بی میدان تنهایی!
سرب می خوانم
با توام ای ناشنیده نعره ی عشاق!
روسپی ها را بگو خود را بیارایند
چون عروسکها
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
من ز بازار شب تاریک،
سوی شهر روشن چشمانتان راهی ز پاکی باز خواهم کرد
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
...
قایق من در شفق لنگر می اندازد
آه، ای ابر طلا اندوده ی خاموش!
قایق من در شفق رلنگر می اندازد
لانه های آهنین شهر نورانی است
قایق من در شفق لنگر می اندازد
گوییا در غرب می سوزد هزاران قلعه در شعله
قایق من در شفق لنگر می اندازد
سایه های ابر، بر چهره ی ما زندگان شهر
قایق من در شفق لنگر می اندازد
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
قایق من در شفق لنگر می اندازد

 

 از دفتر جنگل و شهر

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : جنگل و شهر, | بازديد : 1869