تبلیغات اینترنتیclose
جنگل و شهر ( رضا براهنی )
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جنگل و شهر

 

 

لحظه ای بعد از غروب
قلب معشوقم به کنجی از قفس، از خانه پا بیرون نهادم
و قفس در دست
بر فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
راه افتادم به سوی شهر
از همه جای شب جنگل، سرود آشنایی را
می شنیدم خوب
می شنیدم نغمه ی رنگین جهان برگها را از طریق گوش های چشم ها
لمس می کردم تحرك های مرموز گیاهان را
و زمین گهواره ی شب را تکان می داد
زیر پاهایم
خویشتن را چون گیاهی سبز تسلیم نسیم سرد می کردم
می شنیدم در مه جنگل
در درختان مرغ ها آواز می خوانند
گاه نجوای نسیم
همچو نجوای زنی عاشق درون شب
می گذشت از لابه لای شاخه های جنگل تاریک
شاخه ها و برگها، با مرغ ها آواز می خواندند
زین ستاره زان ستاره ی شب،
می شنیدم من صداهای بلورینی
دست نامرئیُّ شب
خوشه ای از جنگل خاموش ساخت
خوشه را در دامنم انداخت
باز کردم بازوان قلب خود را سوی آن خوشه
هستی من، هستی شب بود و جنگل بود
گوییا جنگل زناف روح من روییده بود
گوییا جنگل زنی بود و به روی بسترش خوابیده بود
گوییا جنگل مرا می خواست
گوییا جنگل چو خطی از خطوط عصزهای مرده بود
و زبان این خط کهنه
گوییا قلب روانم بود
من زبان ناطق جنگل
من زبان ناطق دنیای شب بودم
من به روی رود شب چونان پلی بودم
این سر پل ساحل احساس
وان دگر دشتی ز اندیشه
خون من، خون گیاهان بود
بر سر هر رگ هزاران باغ
هر چه می گفتند و می خواندند، با من بود
من تمام خوابهای خویشتن را با حقیقت جنگل روبرو دیدم
چشم من آب زلال چشم حیوان های جنگل بود
و گیاهان، ریشه هاشان در تن من بود
و زمین در زیر پایم بود،
می شنیدم لیک،
جنبش آن را به روی شانه های خویش
من جهان را شستشو می دادم از ناپاکی اش
من زمان قابل لمس زمین بودم
من زمین قابل لمس زمان بودم
عقل من دیوانه بود
مغز من در قلب من جا داشت
گوییا دیوانگی قلب من
بر سراپای شب جنگل تسلط داشت
راه می رفتم درون جنگل مرموز
سوی بی پایانی احساس
و درختان راه می رفتند
خون من اندیشه جاوید بود
و همه اشیاء شب در من
زندگی آغاز می کردند
من طبیعت را چنانچون ماده حیوانی که فرزندان خود را
با زبانش شستشو می داد، می دیدم
از میان شانه هایم کاج های سبز می رستند
سوی سوسوهای اخترها
سجده می کردم به ابهام شب مرموز
شب
جامه هایش را به زیر پای خود می ریخت
من درون حجله ی جنگل
لخت می دیدم همه جای شب مرموز را چون روز
آه، ای دیوانگی های دو چشم من!
آه، ای دیوانگی های دو گوش من!
آه، ای دیوانگیُّ مغز و قلب من!
روح من زنجیری سحر شما دیوانه هاست!
...
لحظه ای بعد از غروب
من قفس در دست
بر فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
راه می جستم به سوی شهر
در دل جنگل
یکپرنده ناگهان از شاخه ای پر زد
در فضای بیکرانی پر زد و پر زد
و سپس آرام آمد بر سرم بنشست
چشمهایش را به راهم دوخت
سایه ی فانوس های سبز رنگ چشم هایش را
بر فراز جاده ام انداخت
ناگهان
او سرودش را چنان سرداد سوی مرغ های دیگر جنگل
و سرود او چنان از مغز من، بر قلب من، وز قلب من، بر پای من بارید
و رگانم را به رقص آورد
و زمین و جنگل و شب را گرفت
و زمین و جنگل و شب را به رقص آورد
که قفس را باز کردم با دو دست خویش
و صدایم با صدای آن پرنده در فضا رقصان
ای معشوقه ی من، این تو، این جنگل! »: گفتم
«! می توانی بال و پر گیری به سوی شاخه های سبز
قلب معشوقم ولی کنج قفس خوابیده بود
من نمی دانم چرا معشوق من در شب
با دگر مرغان همآوازی نکرد آغاز؟
آن پرنده بر سر من در شب جنگل چنان آوازهایی خواند
که صدایش جمجمه م را مثل شمشیری
از میان بشکافت
و پرنده در دل مغزم نهان شد پاك
چشم هایش چشمهایم، بالهایش بازوانم شد
من به راه افتادم آنگه، تندتر از پیش
از فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه ها می کند
و بهنگامی که دیدم مرغ برفیُّ سپیده،
از کنار تپه ها برخاست
وز سپیدی ها پلی شد در میان آسمان و خاك
جاده پایان یافت
من قفس در دست
ایستاده بر فراز تپه ای، آرام
و سپیده همچنان دریاچه ای سر مست
در میان آسمان و تپه ها استاده بود
و سبکتر از پرنده، باد و باران بود
و شپیده همچو ارواح هزاران تپه ی پر نور بود
که به سوی آسمان سرد می رفتند
ابر می شد مرغ برفیُّ سپیده در فضای باز
و سپیده همچو موهای سپید پیرزنها بود
پیرزن هایی که از چشم سیاه و تیره شان، کم نور
کورسویی در فضا گم می شود
ایستاده بر فراز تپه ای، آرام،
جامه ای از برف پر نور سپیده بر فراز شانه های من
ناگهان تیری به پیشانیم خورد
و نگاهم را میان تپه ها و آسمان آویختند
خون پیشانیم روی برف ریخت
خون پیشانیم روی تپه های سرد ریخت
و سپیدی رنگ سرخی یافت
مشت خورشید، آسمان کاغذی را پاره کرد
....
ایستاده در میان ناچار راه شهر، خشکیده
پیکری می گفت:
هر چه باداباد! »
«! هیچکس پایان این روز چنان شب را نمی داند
سنگ سنگینی به زیر پای پیکر بود و خود می خواند:
هرچه باداباد! »
اسکلتها را بسوزانید
و قفس هایی بسازید آهنین و سخت
«! از برای زندگان شهر
باز می گردم!
پیکر دیوانه می گوید:
هر چه باداباد! »
«! هیچکس پایان این روز چنان شب را نمی داند
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش
من نمی میرم!
در میان چار راه سینه ام، چون بمب ساعت دار،
قلب من در انتظار آخرین لحظه ست،
می توانم منفجر گردم به سوی تو
می توانم این جهان را منفجر سازم!
من نمی میرم!
در میان چار راه شهر
گر مرا آتش زنند
گر مرا خاکستری ناچیز گردانند
باز می گردم درون باد سوی دست های مفرغین تو
سنگ چخماقم که با یک اصطکاك گرم روشن می کنم شب را
لیک من هرگز نمی میرم!
گر بروی چهره ام، یا مغز، یا قلبم،
سرب داغ مرگ را ریزند
حلق آویزم کنند از آسمان شهر
و زبانم را بریده سوی کرکسها بیندازند
باز می گردم به سوی تو درون ابر
لیک من هرگز نمی میرم!
گر مرا در یک قفس بنهند و اندر شهر
همچو محکومین بگردانند
یا هزاران تن،
سنگبارانم کنند
باز میث گردم به سوی بازوان مفرغین تو
مرده ی من در درون زنده ی دیگر
زنده ی من در درون مرده ی دیگر
من نمی میرم
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
روزگاری بود نعل اسبها را می شنیدم در شبی تاریک،
بخه سوی شهر بی نامی روان بودند
روزگاری بود می دیدم که سگهای سیاه هار
قلبها را در خیابان پاره می کردند
روزگاری بود می دیدم که زنها را
زنده زنده جای سنگ و خشت در دیوار می چیدند
روزها و سالها و قرنها، در جاده های بی پناهی زندگی کردم
در شفق ها و فلق های همه اعصار
چشم ها را تا گشودم، مردگان را بر فراز دارها دیدم
چشم را بستم، دعا خواندم
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
گرچه من کشتن نمی دانم،
لیک مردن نیز نتوانم
من کلاهی از صداقت می نهم بر سر
و بهار این جنونم را
سبز می گردانم از آفاق تا آفاق
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
من هزاران چشم و دل دارم
وز هزاران جاده و جنگل
بر وجودت راه می یابم
می توانی تو نگاهت را
همچو حیوانی بگردانی ز چشم من به سوی دیگران در دور
لیک چشم من، ز پشت گردن تو، بر نگاهت راه می یابد
و تو را دیوانه می سازد.
آی پیکر، گوش کن با گوشهای مفرغین خویش:
گر چه شبها پیر می گردی
گر چه در اطراف تو اشباح خاموشی
با هزاران ناخن و انگشت نامرئی
آن ردائی را که نامش مرگ باشد
بر تنت آرام می دوزند
لیک می دانی،
قلب من در چار راه عشق
جاودانه ایستاده ساکت و صامت
مشت من گر باز گردد، آفتابی برملا گردد
پای من گر راه افتد، جاده ها پر نور می گردد
من نمی میرم
و صدای من نمی میرد
من کسی هستم که خود را می شناسد
نام من نام هزاران جاده است
سوی بی پایانی خورشید
من نمی میرم
در میان چار راه سینه ام چون بمب ساعت دار،
قلب من در انتظار آخرین لحظه ست
می توانم منفجر گردم به سوی تو
می توانم این جهان را منفجر سازم
من نمی میرم، نمی میرم، نمی میرم!
...
آی، ای فواره ی میدان تنهایی!
در میان چار راه سینه ام آرام می خوانی
راستی را سرب می گردم
و صدایم سرب می گردد
گوش کن ای ناشنیده نعره ی مستان!
سرب می خوانم
من درخت نعره ام را ریشه کن می سازم از اعماق این سینه
با توام ای سنگ، ای دیوار، ای همسایه ی سنگی!
ساغر روح دلیرت را،
پر کن از آواز عشق من!
با توام ای ناشنیده نعره ی عشاق!
من تمام دستهایم، چشمهایم سرب می خواهند!
اندرونم سرب می خواهد
آی، ای فواره بی میدان تنهایی!
سرب می خوانم
با توام ای ناشنیده نعره ی عشاق!
روسپی ها را بگو خود را بیارایند
چون عروسکها
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
من ز بازار شب تاریک،
سوی شهر روشن چشمانتان راهی ز پاکی باز خواهم کرد
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
...
قایق من در شفق لنگر می اندازد
آه، ای ابر طلا اندوده ی خاموش!
قایق من در شفق رلنگر می اندازد
لانه های آهنین شهر نورانی است
قایق من در شفق لنگر می اندازد
گوییا در غرب می سوزد هزاران قلعه در شعله
قایق من در شفق لنگر می اندازد
سایه های ابر، بر چهره ی ما زندگان شهر
قایق من در شفق لنگر می اندازد
روسپی ها، روسپی ها، روسپی ها!
خویشتن را چون عروسکها بیارایید!
قایق من در شفق لنگر می اندازد

 

 از دفتر جنگل و شهر

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : جنگل و شهر, | بازديد : 1820