تبلیغات اینترنتیclose
زمین و من ( رضا براهنی )
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زمین و من

 

 

ینک از مرز کهنسال زمین و دریا
صخره ها نام مرا می خوانند
نام من ساحل و آب است و شن و خورشید
صخره ها نام مرا می دانند
چوبدستی است مرا نامش، عشق
که به کف می فشرم، می رقصم
جنگلی از دل و از دیده ی من می روید
روزنه های تنم بندرهاست
همه موهای تنم روشن؛ چون فانوس
چون چراغان درخشان هزاران بندر
و هزاران قایق
روی برتافته از گرداب
بسوی ساحل آسایش من می آیند
و هزاران مرد
همه می گویند:
مهربانتر ز تو ساحل نبود در آفاق!
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم
و تمامیت اقیانوس
_ با هزاران پَرِ مواج و سپیدِ آب
بال می گیرد و می گسترد از سینه، سوی شانه ی من تا سر
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام، آرام
و به هنگام ظهور جزر
پاك جزیره که شوم از دل دریا بیرون » منم آ
جامه ی فجر ز اندام خودم دور کنم
و سپس سر دهم آوازم را:
چیست در بال تو ای مرغ سپید آب »
که نگاه دل و روحم را
بسوی پهنه ی دریا برده است
و مرا همچو نسیمی که به پرواز درآید با ابر
«؟ بال داده ست و به پرواز درآورده ست
من دعا می شوم اندر روز
و مسخّر شوم آرام هوا را با سحر
استوا پوست تهی کرد به پشتم چون مار
می پرم تا سر برج ظهور
و بهنگام غروب
این صدایی است که من می شنوم از خورشید:
کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور »
که شب آواز تو را بشنیده ست!
«! کوچ کن! کوچ کن! ای مرد شفق در دور
غرق می گردم در مَدُّ خویش
غرق می گردم و در خویش فرو می روم آرام ، آرام
من زمینم که به اطراف خودم می چرخم

 

 از دفتر شبی از نیمروز

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : شبی از نیمروز, | بازديد : 1518