تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( دکتر رضا براهنی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حوادث

 

 

در نخستین روز شب
یا نخستین شب رور
پشت هر بام دو سرباز تراشیدند
با دو تا سعتر پولادین
(دو تفنگ پُر سرنیزه به سر )
تا گشایند به تقطیع سریع شلیک
خون گرم از رگ وحشت زدگانی که چنان مورچه ها بودند
ما دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشستیم و دعا خواندیم
این نخستین روز ما بود
این نخستین شب
این نخستین شب روز
وسط هفته، دو سه تیر هوایی در کردند
ما شنیدیم، دویدیم سوی خانه، در و پنجره را بستیم
پشت دیوار نشستیم و دعا خواندیم
روز ما قبل آخر
همه را خنداندند
همه را، زیرا
دو کبوتر را
آنچنان تاك تاتاك تاك، بیک چشم بهم زدن، در فلق آبی روزانه ی ما کشتند
که کبوترها
مثل دو دستکش (انباشته از مشت گره کرده، ولی مرده)
میان لجن جوی سیاه افتادند
تا دو سه ساعت از آفاق خدا
پَر آلوده به خون می بارید
ناقلاها همه را خنداندند
باز کردیم در و پنجره را، رفتیم
به خیابان جدیدی رفتیم
و ندیدیم کز آفاق فضا، دستکشی خائن و پولادین
بر فراز سر ما از شبح قاتلی آویزان بود
روز آخر، همه را در همه جا کشتند
همه را در همه جا پوساندند
شهر از قهقهه ی شلیک
قشقرق بود و صفیر و سوت
بیشرفها همه می خندیدند
روز ما بعد آخر
دو سگ نر، دو سگ ماده، کنار جوی
جفت گیری می کردند
ما ندیدیم، ولی گویا
روز آزادی بود

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1089

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 حماسه ی معکوس

 

 

به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم رسیده ایم
درختی بلند با
تمام آشیانه های پیچیده ی پرندگانش افتاده
وقتی که
به جویها و خندق ها می نگریم
سرهای بریده ی پرندگان را می بینیم
بازوان لاغر کودکان زاغه ها را
جدا از اندام های نحیفشان
و کتابهای نیمه سوخته را که
باران از سوختن تمام بازشان داشته
از ایستگاه های قطار
بوی تنباکوی مرطوب، تریاك و بیخوابی
می آمد
و هوای محبوس قرنها
هجوم جماعت و
افتادن مداوم پاها بر کفهای خاك گرفته
از جنونی جنایی سخن
می گفت
در لحظه ی دیگر چهره های سفر از پشت شیشه ها دیده
می شد
انگار مسافران می دانستند مثل بدرقه کنندگان که
سرانجام جمله در بیابانهای بی آب یله خواهند
شد
قطار قومی بازنشسته را با
سلسله تصاویر پوسیده اش سوی شوره زارها می برد
و سل سنتی مسموم
ریه ها را کفتار وار بیخیال می خورد
به راه خود ادامه دادیم
وسط راه به شاعرهای پریشانحال برخوردیم که
کلماتشان را به سوی سربازهای بی اعتنا می انداختند
- مثل مجانینی که گل پژمرده به سوی این و آن بیفکنند -
و سربازان مثل ...باریک فلزی خبردار ایستاده
بودند تا
شاه و شهبانو و وزراشان بیایند و بگذرند
ما عبور کردیم زیرا باید
به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
و به هنگام عبور، پدرانمان را دیدیم که
با دو دهان باز شده در میان جماعت ایستاده
بود و
چشمهای آبیش را به مسیر شاه و شهبانو دوخته
گفتیم پدر با ما بیا
دهنش را باز کرد که
حرف بزند اما
یک دهن حرفهای دهن دیگر را بلعید
و صدای پدر به گوش نمی رسید
باد در خیابانهای مثل میکروب هار می آمد
شاه و شهبانو را بر مرکب خود می آورد
دو کرکس بلند بودند که
لاشه های جوان پیدا کرده بودند و
منقار خود را بایستی در آنها فرو می کردند
سگهای میدان قدمهاشان را با
ضرب بلند سرود نظامی هماهنگ
می کردند و
گربه های هار کف می زدند
پدر دستهایش را به سوی آسمان برداشته
بود و دعا می کرد و
باد، آفتاب را پشت ابریشم آسمان می لرزاند
مادر چادرش را کناری زده بود و به ترکی چیزی می گفت
لکن حرفهایش نامفهوم بود
انگار حروف میخی زبانی کهنه را کشف
کرده بود و تنها با
جیغ می توانست آن را به دنیا اعلام
کند
بعد جماعت می دویدند از روی
شانه ها سینه ها و دستهای یکدیگر
صدای اسبها ماشینها آدمها در هم فرو رفته
بود
بناها جمله کجکی ایستاده
بودند
آیا زلزله ای جهان را برای لحظه ای باژگون کرده؟
و دوربینها از لحظه ای تصادفی، تصویری در مغز انسان افکنده اند؟
آنگاه برادرم و من هر کدام از سویی
جسد کفن پوش پدر را بلند کرده
بودیم و آهسته آهسته در
چال می کردیم « وادی السلام » یکی از گورهای گود
آیا پاهای پدر از آن سوی نیمکره - شاید
نیمکره ای روشن - خواهند روئید؟
مادر چادرش را سرش کشیده
بود و در
معبر شاه و شهبانو به زبان ترکی گدایی می کرد
و ما عبور می کردیم زیرا
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
عکس های شاه و شهبانو
شاهدهای خندان اطاق های مندرس شهر نو بودند
قوادها درست در کنار همین عکسها انعام
می گرفتند و وقتی که
انسان با فاحشه تنها می ماند
مغزش چنان تحریک می شد که
انگار هر چه در اطاق بود
- از تشک روی زمین گرفته تا پنجره های پوشیده به کاغذ -
آکنده از برقی نامرئی هستند
و اندیشیدن بدانها
سلولهای مغز را خاکستر خواهد
کرد
در آنجا به یاد زمانی می افتادیم که
مادر ما را بیرون شهر دور از چشم همه به چرا می برد
ما ناهار را از روی زمین می چریدیم
چند قدم دورتر از ما
بره ها و گاوها و الاغها روی زمین را می چریدند
ما دَمَرو آنها چاردست و پا
برادر بزرگ از نشخوار گاوها تقلید می کرد
ما از او تقلید می کردیم و
ساعتی بعد حرکت گازانبری کژدمها در معده شروع
می شد
و استفراغ بوی زمین شخم زده ی تازه کود داده را می داد
مورچه های مرده در چرك و خونابه شناور بودند
در عبور خود طپانچه های زنگ زده ی انقلاب مشروطیت را
می دیدیم
آویزان از دیوارهای خیابانها
در پشت شیشه های کتابفروشی ها
عکس عینکی چخوف
ریش پهن و چشمهای گود افتاده ی یک تولستوی هفتاد ساله
سر تازه تراشیده ی مایاکوفسکی
یک روز پیش از خودکشی
ریش سفید همینگوی
چشمهای الکلی فالکنر دیده می شد
مادر، کاسه ی گدایی بدست به این عکسها نگاه
می کرد و به ترکی می گفت
(1) « بولارینداهش بیری بیزیم کیشی لریمیزه اوخشامیر »
برادر به فارسی به عابران می گفت:
به این زن رحم کنید »
« شوهرش تازه مرده خودش هذیان می گوید
خواهر سکه های زرد و کوچک را که
مثل برگهای خشک آخر پائیز می ریخت
جمع می کرد
و ما همه به راه خود ادامه می دادیم زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
بازارها شبیه سردخانه ی دادگستری بود
مردگان ردیف نشسته در این سوی و آن سوی
با این فرق که مردگان بازار با هم داد و ستد می کردند
ناگهان مرده ای از گوشه ای بیرون می پرید
- مثل قدیسی که از یک کاشی بیزانسی در رفته باشد -
و می گفت: بخر!
و جیبهای جوان ما خالی تر از آن بود که
اندیشه ی خرید از آن برون بخزد
هیاهوی عبث و پیچاپیچ
هیاهوی مرده ی بازارها را -
همچون جسد سرطانی پدر پشت سر می گذاشتیم
از میدان سپه دیوانه وار بالا می آمدیم
شاه و شاهرضا را سراسیمه می دویدیم
و می رسیدیم به جایی که
مقاطعه کاران، مهندسان، دلالان
- این ستون عظیم دشمنان ما -
ودکا می نوشیدند
و کبابها را با انگشتهای به خون آةوده
از سیخ های داغ بیرون می کشیدند
بزاق دهان ما آنچنان تحریک می شد
که مثل گوگرد از سوراخ... بیرون می ریخت
از گرسنگی
حتی ...
به اندازه ی هسته خرمایی خیز بر می داشت
غذا می خواست
جلوی میخانه ها منتظر می ماندیم
تا مانده ی غذای گرم را در آشغالدانی بریزند
و بعد چنان با سر توی آشغالدانی فر
می رفتیم
که مثل سگهای قحطی زده تنها پاهامان دیده
می شد
بیرون که کشیده می شدیم
بوی اجسادی را می دادیم که
تازه از زیر آوار کشیده شده
باشند
شباهت « بروگل » چهره هامان به تصاویر گدایان
داشت
و آنگاه به مادر که
نگاه می کردیم می دیدیم که در گوشه ای از خیابان نشسته
چادرش را کنار می زدیم
بودای مونث را می دیدیم که
بر فقر پسرانش اشک می ریزد
دستش را می گرفتیم بلندش می کردیم
به راه رفتن خود ادامه می دادیم زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
شاه نفت را چون گیلاسدر دست گرفته
بسلامتی غرب می نوشد
و شهبانو پستان آهوی مام میهن را با لبان کلفتش می دوشد
شب در زیر ستارگان
روز در معبر خورشید
هر ماه
هرسال
مانده « سن موریتس » و دستکشی به رنگ خون بر برفهای
عکسهای اسکی شاه را روی برفها تماشا می کنیم
در تصویر دیگر
ولیعهد از پلکان هواپیما فرو می آید
از برابر صف شانزده کچل پنجاه ساله عبور
می کند
سرهاشان را اینان آنقدر جلو آورده اند که گویی
ولیعهد قرار است طاسی کامل سرها را تصدیق
کند
سوار هلی کوپتر می شود
صدای هلی کوپتر را می شنویم
به باغهای بیوه به درختان پتیم می اندیشیم
به گورستانهای خالی از درخت
و سنگ اندر سنگ
و کویرهای فرسنگ تا فرسنگ که
در آن اسبها از داغی هوا دیوانه
می شوند و
شیهه ی آخرینشان شمشیر وار فرود
می آید
- بی آنکه به چیزی اصابت کند -
و در بیابان به هدر رود
به تفنگهایی می اندیشیم که
شن در گلنگدنهاشان گیر کرده
به رادیاتورهای سوراخ شده در
گرمای پنجاه درجه بالای صفر سانتیگراد
و به ماندن، مانده، ماندن
و پیاده شدن از اسبها و قاطرها به کرکس های بیابان
و ابوالهولهای سراب را در برابر می بینیم
و به آن میعاد نخستین می اندیشیم:
حرکت، حرکت، حرکت
سربازخانه ها نجاست خود را در آفتاب پهن
کرده اند
نجاست دانشگاه ها بدتر از آن است زیرا که
نجاست در مغز استادان رسوب کرده
از یبوست بدل به بتون مسلح شده
امید ما آنجا نبود
به سیم آخر زدیم
و پیغام های خود را با دستهای لرزان
بر دیوارهای مستراح دانشگاه نوشتیم
کفتار مادرزاد دستگاه امنیت! - - « ابوالقاسمی » دور از چشم
بیش از این چه می توانستیم کرد؟
باید به راهروی خود ادامه می دادیم
به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می رسیدیم
مرگ فانوسی بود که از میانه ی مِهِ روبرو نزدیک
می شد
ما برگزیدگان مرگ بودیم
و مرگ در برابر، روشن بود آنچنانکه گویی
اسبی سپید از زمینه ی ظلمت می درخشد
شب به دور هم می نشستیم
- همچون حیوان های کوچک و مظلوم -
طرح پشت طرح
انگار از روی غریزه می کشیدیم
امید به پیروزی، خرگوش خواب را
در لانه ی قدیمی چشم راه می داد
بعد به ناگهان بیدار می شدیم
به صدای شکستن در، افتادن نردبان، بازشدن پنجره، فرو ریختن کتابها و برق
دستی در ماشین، چشمهامان را با دستمال سیاه می بست
دریچه ای از عرق سرد
- ترس -
ما را در خود فرو می برد
به سیاهچالها رانده می شدیم
و آنگاه به شکنجه گاهها
و حتی در آنجا هم به راهروی خود ادامه می دادیم
اکنون این پایان راه است
پایان توطئه های ما
پایان تاریخ ما
پایان حماسه ی بودن، نه!
حماسه ی نبودن ما
پایان حماسه ی معکوس ما
بودای مونث
چادرش را بسر کشیده
« چیتگر » در را میدان تیر
در سپیده دم صحرا
به انتظار ما نشسته است
و ما به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم، رسیده

 

 از دفتر ظل الله

رضا براهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : ظل الله, | بازديد : 1253

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گل بر گستره ی ماه

 

 

اعتباری ست برای تنِ آب
شست و شو دادن گیسوهایش
خنده اش - معجزه در معجزه اش -
انفجار همه گل هست سوی گل هایش
او که منصور زنان در همه جاست
چهره اش، نعره ی زیبای اناالحق هاست
مقطع قلب پرنده ست صمیمیت او
خواب را می ماند
اما
در کنار من خاکستر خوابش
خفته ست
گل که بر گستره ی ماه قدم بردارد، اوست
و خداحافظی اش
آنچنان چلچله سانست که من می خواهم
دائماً باز بگوید که: خداحافظ، اما نرود
و سخن گفتن او
مثل اسطوره ی یک جنگل شیشه ست، که بر سطحش
بلبل از حیرت، دیوانه شده، لال شده است

 

 

 از دفتر گل بر گستره ی ماه

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : گل بر گستره ی ماه, | بازديد : 1021

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قدرت

 

 

من به تنهایی
می توانم با هزاران مرد
رزم آغازم
می توانم مشت خود را در میان چار راه شهر
بر عبوسِ چهره ی خورشید بنوازم
می توانم اندُهان زیستن را
در میان کوچه های شهر
زیر پای رهروان خسته اندازم
می توانم پشت شیشه، ساده بنشینم
زندگی را از وراء چشمهای گربه ای بینم
می توانم زیر دستان سپید تو
کودکی با چشم های بسته باشم من
شیر نوشم از نوك پستان گرم تو
می توانم کودکی باشم، شفا یابم
می توانم گرم و سنگین،
بر فراز تخته سنگ شب بخوابم، دیگر از آن پس نخیزم باز
می توانم چشمهایم را،
زیب منقار بلند لاشخواری پیر گردانم
می توانم روسپی ها را
با سرودی پاك گردانم
می توانم شیر باشم
_خورده شیر ماده شیری پیر _
می توانم آهوان را بر فراز تپه ها آواره گردانم
می توانم گوشه ی میخانه ی مغزم
تا هزاران سال و قرن دور
با سیاهی های چشمانت بیندیشم
می توانم بخت خود را در کف دستان تو خوانم
کندوان قلب خود را می توانم من
خانه ی زنبورهای عشق گردانم
می توانم در سحرگاه زمستانها
در میان کوچه های شهر بگریزم
و صدایم منعکس در انجماد خانه های شهر
نعره بردارم که اینک آفتاب آمد، که اینک آفتاب آمد
ای مردم! »: و صلا بردارم
مردم، ای مردم!
لحظه ای بر تیغه های بامهای خانه هاتان بنگرید!
کافتاب از آسمان آمد
«! آفتاب آمد
می توانم من به تنهایی شفا یابم

 

 

 از دفتر آهوان باغ

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1170

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قلم گیاهی

 

 

تاریخچه ی سکوت چشمانش را
بر روی دو برگ قهوه ای
آهوها
می خوانند
این را قلم گیاهی ام می داند
این را قلم گیاهی ام می داند
مجنون تو بودن از سلامت برتر
در لحظه ی اختلال معنی ها
بیمار تو بودن از شفاعت برتر
این را قلم گیاهی ام می داند
آن پلک
به زیر لب چو بال گنجشک
آن چشم
دو برگ قهوه ای در ماه
آن دست
دو دست گرم
مثل دو مدینه در شب آرامش
آن گفتن و باز گفتنش از گفته
بیداری بلبلانیِ در من خفته
این را قلم گیاهی ام می داند
گیسوی شکفته، بادها را می ماند
پاهای برهنه، بالها را می ماند
زانوی برآمده
شب، هاله ی ماهتاب را می ماند
افرالشته شانه های نابش از دور
یک جفت چراغ چشم
یا نور زلال آب را می ماند
آن منحنی لبانش از زیبایی
شب، پنجه ی آفتاب را می ماند
آن گفتن و باز گفتنش از گفته
الگوی کف شراب را می ماند
این را قلم گیاهی ام می داند
این را قلم گیاهی ام می داند

 

 

 از دفتر گل بر گستره ی ماه

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : گل بر گستره ی ماه, | بازديد : 1473

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اعتراف

 

چون شیشه ای شکسته
پراکنده
از آسمان آبی سوزنده
بر روی ریگکهای بیابانها
از من شکسته تر کسی آیا هست؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
آیا مرا به یاد نمی آرند؟
وان چشم های میخی زیباشان
باور نمی کنند مگر،
روزی
من سطح آینه ای بودم
که گیسوان لیلی و لیلی ها
در جاده های رنگی تاریخی
از من بسوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمی کنند مگر،
روزی،
بر من که سطح آینه ای بودم
- چون چشمه ای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافه ی آهوها
چون عابدان به سجده می افتادند؟
باور نمی کنند مگر،
روزی
غضروف پنجه های کبوترها
بر من که سطح آینه ای بودم
پروانه سان به رقص می آغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
می جست
در من که سطح آینه ای بودم؟
بسیار گشنه بودم،
تصویرهایی از همه جا در خود
انبار کرده بودم،
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگین تر از همیشه براهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمی آرند؟
قرنی؟
نه!
قرن هایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیده ست -
وین جنگل نگار نشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمی آرند
ای دوست!
آن دست های کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،
زیرا،
اکنون چو تازیانه فرو می آیند
و آن مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینه ها را
من
احضار کرده ام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کرده ام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانه ی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحه ها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفره های خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشه ای شکسته
پراکنده
بر روی ریگ های بیابانها
از من شکسته تر کسی آیا هست؟

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1761

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق این خطه

 

 

یک لحظه پس از شکفتن ابریشم
از ظهر شباب دست او می آیم
با این تب استوایی ام مالامال
از سایه ی گیسوان با آسایش
یک لحظه پس از سپیده های سوسن
از مهر گیاه آفتاب اندامش
از سلطنت بلند انگشتانش
از صبح کلام صادقش می آیم
یک لحظه پس از طلیعه های تبدار
از شهرت راه رفتنش
از چلچله پله های گامش می آیم
یک لحظه پس از بسیج انگشتانش
یک لحظه پس از نشستنش
یک لحظه پس از نسیم لبهایش
یک لحظه پس از صمیم قلبش می آیم
می آیم و باز هم می گویم:
ای سایه ی شعله در سر شیفتگان
ای تاب خورنده در گل، از هاله ای از گل ها،
تا گزمه بزخم چشم
از سایه ظلم ننگرد در تو
مهتابی چهره را قورق کن در شب
با لشکر بلبلان بی سر گشته
زیرا
مسامحی گزمکان در این خطه
جاوید شده ست

 

 

 

از دفترگل بر گستره ی ماه

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : گل بر گستره ی ماه, | بازديد : 1435

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد

 

 

دو چشم زنده که از توده های خاکستر
بسوی زندگی ام منفجر شده ست از عمق
تمام زندگی ام را،
پناهگاه شده ست
به ریشه های تنم من رجوع خواهم کرد
رجوع خواهم کرد
به مادر تن خود،
به ریشه های کهنسال مهربانی خود
به سرزمین سپیدارهای عاطفه ها
به رد پای شقایق درون پاهایم
به آسمانی از کهکشان مینایی
که مشرف است به مهتاب روحانی
رجوع خواهم کرد
رجوع خواهم کرد
به قلب آتش و شعله، به آفتاب تمام
به سوختن
- نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن -
به قلب جبهه، به میدان، به نیزه و شمشیر
به قلب شعله و آتش رجوع خواهم کرد
- نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن -
تنور داغ عمیقی که روح من باشد
دهان خویش گشاده ست در برابر من
رجوع خواهم کرد
به سنگ های تنور
به آفتاب که از عمق می کند دعوت
به آسمان که از آن باژگونه می بارد
ستاره هایی از اخگران توفانی
به عمق خویش، در آن آفتاب تنهایی
رجوع خواهم کرد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد

 

 

 از دفتر غم های بزرگ ما- در رثای عشق

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : غم های بزرگ ما, | بازديد : 1494

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 در پائیز

 

 

شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی زیر لبش می گفت:
« تو گنهکاری »
باد باران زده ی زرد خزان
« تو گنهکاری »
دل من جنگل سبزی بود
و در آن سر بهم آورده درختان بلند
شاخه ها را زده اند
برگها را به زمین ریخته اند
و شنیدم که زنی در دل من می گفت:
تو گنهکاری، »
باد باران زده ی زرد خزان
 تو گنه کاری»

 

 از دفتر آهوان باغ

 رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : آهوان باغ, | بازديد : 1128

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در مدار شب

 

 

پرنده بدرقه شد
چه روز شوم فجیعی!
تمام جاده ی ظلمت نصیب من گردید
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
دو تا شقیقه، در آنجا
دو تا شقیقه، دو تا جلاد روح من بودند
دو تا شقیقه، چو طرارها و تردستان
دو جبهه، جبهه ی خونین، فراز پیشانی
گشاده بودند
- دو جبهه، جبهه ی جلادهای تاریکی
دو تا شقیقه، دو فولاد سرخ تاریخی -
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
و چشم را به تماشای گریه ها بردم
به خانه بازنگشتم کسی نبود آنجا
و دست های تو - جغرافیای عاطفه ها -
و دست های تو - جغرافیای جادوها -
که مرزهایی از لاله بر خطوطش بود
شکسته بود
به خانه باز نگشتم که خانه ویران بود
کسوف، مثل زره در زره
گره گشته،
به روی نیلی آن آسمان فرو افتاد
به خانه باز نگشتم، کسوف بود آنجا
چه روز شوم فجیعی،
چهانِ مرده ی بی بال و پی پرنده ی من
به جاودانگی آفتاب، شکاك است
من از کرانه ی سایه،
به سوی خانه نرفتم
من از میانه ی ظلمت
درون تیره ترین عمق ها فرو رفتم
و نور را نشنیدم،
چرا؟
چرا که پرنده،
پرنده بدرقه شد
آفتاب شد تشییع
و بر مدار کلاغان، سکوت حاکم شد
به موش های هراسانِ نقب های زمین می مانم
و با خشونت دندانه های دندانم
برای سایه ی وحشت کتیبه می سازم
کتیبه ای که حروفش
- که سخت ناخواناست -
فشار گرسنه ی روح بی پناهان است
بر این کرانه ی ظلمانی کسوف تمام
که روی نیلی آن آسمان فرو افتاد
در انجماد جهانگیر
که شب به تیره ترین قطب هاش پنهان است
کجا، کجای جهان روزنی به سوی تو دارد
ز عمق من ز عمق،
ز خیمه های معلق، ز چاه های عمیق
عروج پرچم خود را بر آن برافرازم؟
منی که از همه جا آفتاب می خواهم
و با خشونت دندانه های دندانم
برای سایه ی وحشت کتیبه می سازم؟

 

 

 از دفتر مصیبتی زیر آفتاب

رضا براهنی

برچسب ها : ,

موضوع : مصیبتی زیر آفتاب, | بازديد : 1810